پارت بیست :
سه روز از اون ماجرا گذشته بود...
سه روزی که سکوت، مثل مهمونِ همیشگی، توی خونه جا خوش کرده بود.
نه کایلا چیزی میگفت و نه رهاب.
فقط گاهی صدای باز و بسته شدن درِ اتاق رهاب، یا زنگ خوردن گوشیهاشون سکوت خونه رو میشکست.
رهاب جلوی آینه ایستاده بود و دکمههای سرآستینش رو میبست که گوشیش روی میز شروع کرد به زنگ خوردن.
نگاهی به صفحه انداخت و بیحوصله تماس رو وصل
لطفا صبر کنید...
