پارت صد و پنجاه و پنجم :

**اَبیش**

در میان سربازان می‌چرخیدم تا داناک و ژیوان را پیدا کنم. سربازان، خسته و تشنه وارد شهر می‌شدند تا بتوانند در گوشه‌ای استراحت کنند. یکی از سربازان دوستش را روی شانه انداخته و پشت سرم می‌آمدند. سرباز سکندری خورد و به من برخورد کرد. ساعد دستم به درد آمد. نگاهی به آنها که هردو از نفس افتاده بودند انداختم. ساعدم به زره یکی از آنها کشیده شده و خون از میان پوست و تکه‌های پارچه پی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    الهیی 🥺خشاتریا با این حرفش ابیش رو تا مرز سکته بر د

    ۱ ماه پیش
  • پرنیا

    1

    منم از زنده بودن همشون خوشحالم 😍😍

    ۱ ماه پیش
  • ماسیس

    3

    سعیده جونی واقعا داری مارو دق میدی چند هفتست نگران ماسیسیم

    ۱ ماه پیش
  • سعیده نعیمی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی سرم شلوغه و خودم هم میخوام که زودتر تمومش کنم تا باری از روی دوشم برداشته بشه. دیگه آخراشه و شاید چهار یا پنج پارت دیگه مونده تا رمان به اتمام برسه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️