خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هفتم :
_ولی آدم آهنی نیستین.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.
_رک حرف میزنی.
لبخند زدم.
_آره.
_خطرناکه.
خندهم گرفت.
_برای شما؟
_برای آرامش من.
چشمهام گرد شد.
_یعنی چی؟
برای اولین بار یه لبخند واقعی زد.
_چون همه ازم حساب میبرن.
ولی تو انگار اصلاً بلد نیستی بترسی.
با شیطنت گفتم:
_شاید چون اولش

لطفا صبر کنید...

محرابی
0ممنون عزیزم زیبا بود و دلنشین خیلی. بلوط خانوم داری دل میدی به کسی که نباید حواست باشه