تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و سوم :
گلبرگ
چند ثانیه بعد از رفتن شاهرخ، هنوز نگاهم روی در مونده بود.
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ذهنم رو جمع کنم.
_بس کن گلبرگ...
زیر لب به خودم گفتم:
_اون فقط اومده بود دربارهی کار حرف بزنه...
همین.
صدای سرفهی آرومی باعث شد از فکرم بیرون بیام.
سرم رو بلند کردم و دیدم داراب هنوز جلوی در ایستاده بود.
جعبهی شیرینی رو توی دستش گرفته بود و با
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0شاهرخ حتما باید از دور گلبرگ رو میدید این همه سال نزدیکش بود نمیخواست ببینتش حالا ک دست نیافتنی شده عزیز شده براش خدا قوت نویسنده جان