سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نود و سوم :
دستم را دوباره گرفت.اینبار محکمتر.
— میخوای بترسی؟
نگاهش کردم و گفتم:
— نه.ولی اینکه تعقیبمون کرده ترسناکه....
لب زد:
_ پس صاف وایسا با تعقیب من به جایی نمیرسه اون مردک حروم لقمه
درِ جواهرفروشی را باز کرد.عمداً آرام قدم برداشتیم بیرون.
همایون چند متر جلوتر ایستاده بود.شیشه ی ماشینش آرام پایین آمد.
چشمهای همایونسرد حسا

لطفا صبر کنید...

مصی
0خیلی قشنگه من همیشه به امید رمان شما میام سر می زنم.شخصیت نازگل و یاور رو خیلی دوست دارم و امیدوارم ته داستان قشنگ بشه🫠💕