پارت صد و نود و سوم :




دستم را دوباره گرفت.این‌بار محکم‌تر.

— می‌خوای بترسی؟

نگاهش کردم و گفتم:

— نه.ولی اینکه تعقیبمون کرده ترسناکه....

لب زد:
_ پس صاف وایسا با تعقیب من به جایی نمیرسه اون مردک حروم لقمه

درِ جواهرفروشی را باز کرد.عمداً آرام قدم برداشتیم بیرون.

همایون چند متر جلوتر ایستاده بود.شیشه ی ماشینش آرام پایین آمد.

چشم‌های همایونسرد حسا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مصی

    0

    خیلی قشنگه من همیشه به امید رمان شما میام سر می زنم.شخصیت نازگل و یاور رو خیلی دوست دارم و امیدوارم ته داستان قشنگ بشه🫠💕

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که دوسش داری عزیزم نظر لطف شماست

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️