سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نود و دوم :
فروشنده با احترام جلو آمد.
— بفرمایید.
یاور بدون مکث گفت:
— حلقه نامزدی میخوام جناب خاصترین مدلی که دارید.
نفس در سینهام قفل شد.
— یاور…!
نگاهش کردم...
نه شوخی بود، نه هیجان لحظهای.
جدی بود و مطمئن.
— امروز اولین روز آزادیته.
میخوام اولین نشونهی مالِ خودم بودنتم باشه.
صورتم داغ شد.
فروشنده چند جعبه مخم
لطفا صبر کنید...
