سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد و نود :
جاده پیچ خورد.
تابلوی سبز رنگِ «رشت ۱۲ کیلومتر» از کنارمان گذشت.
قلبم همانقدر که آرام بود… تند هم میزد.
یاور یکدست روی فرمان، یکدست روی دست من محکم گزاشته بود...
انگار میترسید اگر ول کند، جهان دوباره از هم بپاشد.
نگاهم کرد.اینبار جدیتر و گفت:
— نازگل.
لحنش فرق داشت.
— وقتی بریم دادگاه، ممکنه همایون بازی دربیاره.
ممکنه حر
لطفا صبر کنید...
