پارت نود :

وقتی فرشته ایستاد هلگورد که جلو می‌رفت دستش کشیده شد، به همین دلیل به‌سمت فرشته چرخید و گفت: بیا دیگه. ترسیدی؟
فرشته به چشمانش نگاه کرد.
ـ حالا همین‌جا هم می‌تونیم بشینیم.

ـ کنار جاده؟ مگه سائلیم؟
خندۀ فرشته جوری بیرون زد که خودش هم غافل‌گیر شد و کنار درخت زانو زد. هلگورد که یک دل سیر به تماشای خنده‌های او نشسته بود گفت: مگه سوژه برای نقاشی‌ نمی‌خواستی؟ جاش خیلی قشنگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    رمانی دوست داشتنی و جذاب و دلبر❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️