پارت هفتاد و پنجم :

فرشته کمی اخمش را کشید. علی گفت: شما همدیگه رو می‌شناسین؟
فرشته به سردی گفت: ایشون از هم‌محلی‌های پدربزرگم هستن. شما برین توی ماشین من میام.
علی و حامد دوبه‌شکِ رفتن و ماندن بودند که فرشته با چشم و ابرو اشاره کرد اوضاع امن است و بروند و آنها هم به‌طرف ماشین برگشتند. شقایق هر چند قدم می‌چرخید و هلگورد را لقمه‌لقمه با چشمانش می‌خورد. هلگورد دست‌هایش را تکاند و گفت: می‌شناختین هم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    حالا همچین چیزی گفت خدا میدونه اگه سورن پا پیش بذاره جفت پاهاشو قلم میکنه!هلگورد بیچاره میترسه اقدام کنه ولی خبر نداره فرشتمون یه دل نه صد دل عاشق شده:)

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    0

    خسته نباشی فرشته جون تازه فهمیدی ایده ی جالبیه

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بهترینی بانو جانم❤️

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    من دیگه کلمه واسه وصف زیبایی این رمان کم آوردم❤️

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    پارتی که مثل همیشه جذاب و دلبر بود😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • نسرین

    0

    چون واقعا عاشق فرشته است و میخواد هرچیزی بهترینش براش اتفاق بیفته و عشق واقعی یعنی از خودگذشتگی

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️