لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هشتاد و هفتم :
پشتم را به دیوار چسباندم و چشم بستم!
حدسم درست بود. موضوع صحبتشان من بودم. قلبم شروع کرد به تند زدن. این روزها مدام از شدت ترس و نگرانی برای اتفاقات آینده؛ کف دست و پایم عرق میکرد. کاش آینده مانند آینه ای روبرویم بود و با خیال راحت می توانستم درونش را ببینم که چه پیش خواهد آمد. آنوقت با خیال راحت تصمیم گیری میکردم!
هزاران چرا و اما درون ذهن پریشانم لانه کرده بود. اگر سرو کله ی آریا پید
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1خب پس بالاخره موفق شدن،آریا خودش با ندونم کاری باعث این سرنوشت شد،ژیوارم بالاخره به آرزوش رسید 😍🙏🏻