لاوین ماه زادهی نور به قلم لیدا صبوری
پارت هشتاد و هشتم :
صاف ایستادم و سینی نقره نشان را روبروی ژیوار بردم و تعارف کردم. ژیوار سربالا گرفت و نگاه خمار و کلافه اش که به چشمانم افتاد گویی چون طلسم شدگان در همان حالت مردمکهایش قفل چهره و چشمانم شد و دستانش حرکت کرد و فنجان چای را برداشت. انگار اولین بار بود که برایش چای برده ام. زیر نگاه داغ و بی تابش که سعی داشت با شلاق نجابت و شرم کنترل و رامش کند در حال آب شدن بودم. فوری قد صاف کردم و سینی را روبرو
لطفا صبر کنید...

مری
0یعنی چی چجوری میشه عمو با برادر زاده ازدواج کنه!!؟؟ هیچ جوره برام قابل پذیرش نیست نمیتونم بفهمم چطوری میشه آخه