پارت هشتاد و هشتم :

صاف ایستادم و سینی نقره نشان را روبروی ژیوار بردم و تعارف کردم. ژیوار سربالا گرفت و نگاه خمار و کلافه اش که به چشمانم افتاد گویی چون طلسم شدگان در همان حالت مردمکهایش قفل چهره و چشمانم شد و دستانش حرکت کرد و فنجان چای را برداشت. انگار اولین بار بود که برایش چای برده ام. زیر نگاه داغ و بی تابش که سعی داشت با شلاق نجابت و شرم کنترل و رامش کند در حال آب شدن بودم. فوری قد صاف کردم و سینی را روبرو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    یعنی چی چجوری میشه عمو با برادر زاده ازدواج کنه!!؟؟ هیچ جوره برام قابل پذیرش نیست نمیتونم بفهمم چطوری میشه آخه

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!