پارت هشتاد و دوم :
پرهام ده روزی نبود. توی تمام این مدت بیخبر و نگران بودم. مامان و پردیس حالشون از من بدتر بود و من صرفا برای آروم کردن اونها گفتم که میدونم کجاست و با دوستهاش دارن شهر به شهر میگردن.
دقیقا بعد از ده روز بود که برگشته. حالتهای عجیبی داشت. تا دیدمش، ازش پرسیدم: معلومه از کجا میای؟ کدوم گوری رفته بودی؟
بدون اینکه بهم جواب بده، راه کشید و به سمت اتاقش رفت.
دنبالش رفتم. باید ج
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم نازنینم♥️
۲ ماه پیشماه کوچولو :)
1از بابات متنفرم پدرام جان😞💔
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
منم همینطور ماه کوچولو...منم همینطور!
۲ ماه پیشدلارام
1همه اینا نقشه های سعیده کثافته واسه بدست آوردن پردیس بیچاره چقدر این ادم پست و کثیفه
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره حالا مونده تا کثافت کاریاش رو شه!!
۲ ماه پیشزری
0چه بابای کثافتی😒😒😖😖
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خیلیییی
۲ ماه پیشراز
2واای دلم چقد واسه پدرام گرفت بیچاره
۲ ماه پیش....
2خیلی خیلی عالی بودد
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نورا
2عالیی بودد خسته نباشی دختر😭💕