پارت هشتاد و یک :
با نوری که داشت، صاف و مستقیم توی چشمم میخورد، چشمم رو باز کردم. تا چشمم باز شد، دردِ دیشب یادم اومد. باورم نمیشد که خوابم برده باشه. انگار جون آدمها خیلی کماهمیتتر از حتی خواب ما بود.
به دور و برم نگاه کردم. حالا که توی روز اونجارو میدیدم، انگار همهجای اتاق کثیفتر از چیزی بود که فکر میکردم. درست مثل ذات آدمهاش، درست مثل کاری که میکردن.
صدای خروپف حنیف توی گوشم بوØ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

زری
0مردک مفگی😒😖😖