پارت سی و هفتم :
بعدازظهر روشن و صاف بود. خورشید با غرور در آسمان میدرخشید. طوفان شب قبل، شهر ستار را شسته و پاکیزه کرده و طراوت و شفافیای به جا گذاشته بود که ولیعهدش هیچ بهرهای از آن نداشت.
کامران رو به خورشید آهی کشید و درخشش و زیباییاش را نفرین کرد. در هجده سال عمرش بارها در گرداب خلقوخوی تیره غرق شده بود، اما حال و هوای این ساعتش، به طرز بیسابقهای متزلزل و تند بود.
با این
لطفا صبر کنید...
