پارت سی و ششم :
ناگهان ناقوس نواخته شد.
ظهر شده بود، صبح تمام شده بود. خورشید درست بالای سرش ایستاده بود و الیزه از پشت شیشه نگاهش میکرد، گرمایی شادیبخش که روی زمین پهن شده بود.
واقعاً حالش خوب بود.
فهمید که گریهی دیشب بد نبوده، یک کم از آن باری که روی سینهاش سنگینی میکرد کم کرده. امروز صبح سبکتر بود، بهتر از هر وقت دیگـ...
بیمقدمه اسفنج از انگشتانش لیز خورد
لطفا صبر کنید...
