پارت سی و ششم :



ناگهان ناقوس نواخته شد.

ظهر شده بود، صبح تمام شده بود. خورشید درست بالای سرش ایستاده بود و الیزه از پشت شیشه نگاهش می‌کرد، گرمایی شادی‌بخش که روی زمین پهن شده بود.

واقعاً حالش خوب بود.

فهمید که گریه‌ی دیشب بد نبوده، یک کم از آن باری که روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد کم کرده. امروز صبح سبک‌تر بود، بهتر از هر وقت دیگـ...

بی‌مقدمه اسفنج از انگشتانش لیز خورد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!