پارت سی و هشتم :

چون همه‌اش که نمایش نبود، نه؟ او هر روز برای امرار معاش کار می‌کرد، کف خانهٔ اشراف را می‌شست، توالت‌های یک بانو را تمیز می‌کرد.

کامران که به شدت پریشان بود، کلاهش را پایین کشید، نقاب زنجیرین را روی صورتش انداخت و مستقیم از اتاق پدربزرگش به مرکز شهر رفت. مصمم بود در آنچه دیوانگی به نظر می‌رسید دلیلی بیابد، آن بسته‌ها مستقیم‌ترین مسیر به سوی وضوح بودند.

شب قبل مُهرشان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!