پارت سی و هشتم :
چون همهاش که نمایش نبود، نه؟ او هر روز برای امرار معاش کار میکرد، کف خانهٔ اشراف را میشست، توالتهای یک بانو را تمیز میکرد.
کامران که به شدت پریشان بود، کلاهش را پایین کشید، نقاب زنجیرین را روی صورتش انداخت و مستقیم از اتاق پدربزرگش به مرکز شهر رفت. مصمم بود در آنچه دیوانگی به نظر میرسید دلیلی بیابد، آن بستهها مستقیمترین مسیر به سوی وضوح بودند.
شب قبل مُهرشان
لطفا صبر کنید...
