پارت سی و پنجم :
نور خورشید پنجره را در بر گرفته بود و درخششی نرم و ابریشمی به آن بخشیده بود. الیزه اول تکان چیزی را دید، بعد صدایش را شنید؛ صدای بالزدنی شبیه به همخوردن تیغههای علف در باد، که گاه به هم میخوردند و گاه از هم جدا میشدند. آن صبح قشنگ، الیزه سرگرم شستن پنجرههای عمارت «باز» بود و اگر راستش را بخواهید، بعد از کارهای دیروز، این یکی برایش حکم تفریح را داشت.
صدای بالها یک
لطفا صبر کنید...
