آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و سی و هفتم :
پوست گوشۀ ناخنم را با دندان کندم و دوباره زیر چشمی به آرام نگاه کردم. صحبتش تمام شده و اکنون در سکوت با موبایلش مشغول بود. از عمارت فقط یک خیابان فاصله داشتیم. فرصت چندانی نداشتم و اگر بیش از این دور میشدیم، نمیتوانستم نقشهام را عملی کنم. موبایلم را از توی کیفم بیرون کشیدم و پیامی که میخواستم را برای آرام تایپ کردم:
«هر چی گفتم صدات در نمیاد.»
صدای تک زنگ موبایل آرام بلند شد و
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
macani
2ن چون دیوونه ای مث منم عاشق همچین صحنه هاییه😎😎😂😂🚬🚬
۲ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
همه رو دور هم جمع کردم😔😂
۲ هفته پیشNina
1کیوان نمونه بارز یه هندونه قرمز تو سبزه😭🤏🏻
۴ هفته پیش
آوا موسوی | نویسنده رمان
😂😭✨
۴ هفته پیشAida
1میگه اشکال نداره بقیه ازم بیزار بشن اخه میدونی، دوتا نرد دیوونه جلوش خیلی خیلی دوسش دارن همون عشق کیوان براش کافیه💔
۱ ماه پیشWhy
0دنیای رمان اپدیت شد دوبارهه
۲ ماه پیشWhy
1«همه این ها برای من بود؟ دو مرد دیوانه پیش رویم حاضر بودند برای من تا این جا پیش بروند؟ » 😭💘
۲ ماه پیشWhy
1«من آتیشش می زنم، تو نجاتش بده. » این دوتا که از رهام هم بدترن😔💘
۲ ماه پیشWhy
1«هیچ راهی نباشه.. مجبور بشن از تراس بپرن پایین. » :))
۲ ماه پیشWhy
1بیچاره تئو که حرفش چص مثقال برای تارا ارزش نداره🤣😔
۲ ماه پیشWhy
1می خواستید رز منو بسوزونید؟ قراره همه تونو براش بسوزونم! » واای❤️ 🔥💘
۲ ماه پیشWhy
0رز من😩❤️ 🔥
۲ ماه پیشWhy
0«جدی جدی نزدیک بود عجب چیزی را از دست بدهم! » بخداا
۲ ماه پیشWhy
0اوهوو مستر کیانی عزیز هم که هست😩❤️ 🔥
۲ ماه پیشWhy
0اخ بِچ بدبخت😔🥺💔
۲ ماه پیشWhy
0«مثلا می خواست روح لطیفم ترک برندارد؟ آخر مگر من روحی هم داشتم؟ » :)) ولی جدی چطور دلش اومد تارا این صحنه هارو نبینه؟!
۲ ماه پیشWhy
0«طول کشید و زمان تاوانش را از ما گرفت، اما بالاخره پیدایشان کرده بودند. » هع🥰
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nina
2تارا به نظرت اگه مردم بفهمن منم از این صحنه ی با شکوه به وجد اومدم ازم بیزار میشن؟😔