آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و سی و هشتم :
سورنا صاف ایستاد و خیره به من، شانههایش را عقب کشید. یکی از ابروهایش را بالا داد و بیل را روی زمین انداخت.
_ مگه قرار نبود بفرستیش بره؟
کیوان با انگشت شستش در فندک را بست و روی پاهایش ایستاد. دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد. نیشخندی به آرامی لبهایش را در بر گرفت و پاسخ داد:
_ آره، ولی خواهرت یه چیز دیگه دوست داره.
اسپری را میان مشتم فشردم و اینبار راحتتر نفسم را بیرون دادÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aida
1اشتراکتون این بود که میتونین بدترین کارا رو برای هم بکنین و با هم کاش تارا هم میتونست بره
۱ ماه پیشطنین
1یعنی من هیچکسو مثل آوا ندیدم همچین پلرتای طولانی نفسگیری بنویسه عاشقتمم
۲ ماه پیشWhy
0مستر کیانی حریف خانم نیک نژاد نمیشی پس ولکن😔
۲ ماه پیشWhy
0چه خوب بلده رازیش کنه:))
۲ ماه پیشWhy
0«دختر خوبی باش و حرفمو گوش بده. »«اگه دختر خوب می خوای، برو دنبال دخترای خوب. »🤣💘
۲ ماه پیشWhy
0«جفتتون با هم غلط کردید!» 🤣🤣🔥
۲ ماه پیشWhy
0«من سال ها با کابوس سوختن تن خودم زندگی کرده بودم! » :))😭😭
۲ ماه پیشWhy
0«پسر فرخ هم که بود، برادر من هم که بود، من دهانی که بر من می تاخت را می بستم. » اوه اوهه
۲ ماه پیشWhy
0مستر سورنا اولین دادش رو سر تارا زد تبریک اولین دعوای خواهر برادریی. وای خیلی خوبن🤣🔥
۲ ماه پیشWhy
0«تو برای من تعیین تکلیف نمی کنی. » 😝
۲ ماه پیشWhy
0اخ فرخ فدای پسرش بشه که انقدر جذابهه انقدر تو به فکر خواهرتی کمتر به فکرش باش ماهم میخوایم ببینیم سوختنشونو
۲ ماه پیشWhy
0«ولی تو اون شب اشک لیلیث منو در آوردی. » خداا😥😮
۲ ماه پیشWhy
0«اون شب یادت رفت عذرخواهی کنی، ولی هنوز دیر نشده. »😮 🔥
۲ ماه پیشWhy
0ولی حیف شد، دلم میخواست ضجه زدن های شارلوت و ببینم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

macani
0یجوری رفتم تو عمق ماجرا انگار اصلا نخوندم😂😂😎