پارت صد و سی و ششم :

هنوز هم سقف آسمان سیاهی‌اش را بر زمین گسترانده بود. نمی‌دانم از زمان چقدر سپری شده بود، اما می‌توانستم صدای نفس‌های آرام و منظم کیوان را بشنوم که در اتاق طنین می‌انداخت. روی تخت خودم را کمی به جلو هل دادم و به تاج تخت تکیه زدم.
پلک‌هایم را باز و بسته کردم و از پنجره نیمه‌باز به تاریکی بیرون چشم دوختم. باد خنکی به آرامی از لای پنجره حرکت می‌کرد و روی صورتم می‌نشست. استکهلم هنوز هم س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • غزل

    0

    فقط بلایی سره خودتون نیاد، بقیه به درک

    ۹ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    حس میکنم تارا میخواد نیش بازی کنه که حالش بد شده تا برش گردونن ویلا، ایشالله که خیره، ایشالله که هیچی نیست🫠

    ۱۰ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    وای فرخ کاش بمیری، حیف اکسیژن جو که بره توی ریه هات، کاش بدترین مرگ دنیا نصیبت بشه

    ۱۱ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    حس میکنم کیوان بخاطر اینکه سورنا گفت تارارو میبره اینجوری عصبانی شد و شکستش🫠

    ۱۲ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    وای جوری که تاراهم ترس از دست دادن کشیده بود و بخاطر حس سورنا داشت گریه میکرد🫠

    ۱۳ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    سورنا و تارا جوری برای هم شدن خواهر و برادر و بهم اعتماد دارن، که سورنا جلوش گریه میکنه🫠

    ۱۳ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    فقط من وقتی سورنا گفت کاش هیچوقت نمیفهمیدیم زنده و ایمجا نمیبودی، داشام فکر میکردم که وای نه اینجوری کیوان و تارایی هم وجود نداشت🫠

    ۱۴ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    درسته، بکار بردن واژه بیگناه همچین مناسبشون نیست، ولی اینا چاره ای نداشتن جز انتخاب بد بودن، برای ادامه بقا توی محیطی که بودن برای ادامه زندگی باید اینجوری میبودن و خدا لعنتت کنه فرخ

    ۱۵ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    فقط میتونم بگم حالا که مرگه مراتب داره، امیدوارم بدترینش برای فرخ باشه نه هیچکدوم این بچه های بیگناه🫠

    ۱۶ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    فرخ اینارو میبینی؟! اینا همشون یه سرگذشتی دارن که یه سرش برمیگرده به تو، مرد چیکار کردی با این بچه ها؟!

    ۱۸ دقیقه پیش
  • مبینا

    0

    خسته نباشی آوا جون مثل همیشه عالی🥹❤️

    ۱۸ دقیقه پیش
  • غزل

    1

    کاش میتونستم تک تک آدمای رمانو بغل کتم و بگم میزی نیست، درست میشه، فقط تو آروم باش🫠، حتی تئو، چقدر همشون گناه دارن🫠

    ۱۹ دقیقه پیش
  • غزل

    1

    جدی چقدر سورنا گناه داره🫠، تو داری فقط توان پسر فرخ بودنو میدی🫠

    ۱۹ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    ولی جوری که تارا میدونست صدای سرفشو کیوان بشنوه خودشو میرسونه🫠

    ۲۰ دقیقه پیش
  • غزل

    0

    ایشالله که کیوان منظور خاصی نداشته، فقط میخواست یکم تارا حالو هواش عوض شه، اره بابا

    ۲۱ دقیقه پیش
کپی شد!