پارت صد و سی و ششم :

هنوز هم سقف آسمان سیاهی‌اش را بر زمین گسترانده بود. نمی‌دانم از زمان چقدر سپری شده بود، اما می‌توانستم صدای نفس‌های آرام و منظم کیوان را بشنوم که در اتاق طنین می‌انداخت. روی تخت خودم را کمی به جلو هل دادم و به تاج تخت تکیه زدم.
پلک‌هایم را باز و بسته کردم و از پنجره نیمه‌باز به تاریکی بیرون چشم دوختم. باد خنکی به آرامی از لای پنجره حرکت می‌کرد و روی صورتم می‌نشست. استکهلم هنوز هم س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرداب

    0

    خدا به خیر کنه دوباره تارا با نیشخند سرش رو کج کرد😂

    ۲ روز پیش
  • مرداب

    0

    تو ..تو خیلی بدی! سورنا هنگام گفتن این جمله خیلی مظلوم بود.😭 دقت کردین توی اون لحظه کیوان چقدر شبیه تارا شد؟ دقیقا مثل اون انقدر زخمی بود و درد میکشید که با نیش زبون به سورنا هم درد داد.💔

    ۲ روز پیش
  • مرداب

    0

    من میخواستم جونمو براش بدم.. ولی حتی نتونستم از جنازش هم مواظبت کنم.. (دارم فکر میکنم مردابم یا سورنا؟)

    ۲ روز پیش
  • Nina

    0

    بیچاره آیسا..

    ۴ هفته پیش
  • Why

    0

    اووفف بسهه باز چیشدد

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    چقدر همشون رویای یه زندگی عادی و معمولی رو داشتن..💔

    ۲ ماه پیش
  • Why

    1

    «من می خواستم جونمو براش بدم، ولی حتی نتونستم از جنازه اش مواظبت کنم. » حرفاش خیلی درد داره خیلی 😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «عشق و عاشقی واسه آدمای عادیه، نه منی که سر تا پامو خون و کثافت گرفته. » 😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    وایی نه دختر بیچاره خداا😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «می خواستند تنبیهم کنند که یاد بگیرم من فقط سگ شکاری اونام، نه یه آدم معمولی. » خداا😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    1

    قبلا هم گفتم، بازم میگم من واقعا نمی تونم قبول کنم که یکی مثل فرخ و کوروش که زندگی این همه آدم و نابود کردن اینطور راحت زندگی کنن و در آخر بمیرن. باید زجر بکشن نمی دونم ولی هرطور فکر می کنم بازم کافی نیست اصلا کافی نیست

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «خونی و کتک خورده.»«فرشته قشنگ و معصوم منو..» وای وای وای نهه خدا😭😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «نگاهش بغض پرنده ای بود که افعی در برابر چشمانش جوجه هایش را بلعیده بود. » خدا خیلی گناه دارن😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «ما گناهکار بودیم، ولی خیلی گناه داشتیم.. خیلی. » 😭

    ۲ ماه پیش
  • Why

    0

    «حتی می رفتم تو خیابون بقیه دختر پسرا رو می دیدم تا بفهمم آدمای عادی چه جوری با عشقشون رفتار می کنند. » الهی :))😭

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️