پارت هشتاد :
انگار اصلاً شوخی نداشت. نگاهش همونقدر خونسرد و وحشتناک به من دوخته شده بود. با همون تنِ لرزون از جا بلند شدم و دستهام رو بالا گرفتم. میزد. قطعاً میزد. وقتی جلوی چشمم دوتا پلیس رو بهراحتی کشته بود، پس قطعاً من رو هم میکشت.
آروم سرم رو پایین آوردم و گفتم: باشه.
سر تکون داد و به ماشین اشاره کرد.
سوار ماشین شدیم. اون هم با ماشین خودش از پشت دنبالمون میاومد. توی تمام مسیر سرم Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
اره متاسفانه!! همهی ادما همینن و به طرز عجیبی درس نمیگیرن!
۲ ماه پیشزری
1واقعا بعضی از ادما غده ی سرطانی ان😖😖
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
و هیچکاریشون هم نمیشه کرد!
۲ ماه پیشRosa
0پرهام بد نبود،تصمیمات بدی گرفت و راه بدیو انتخاب کرد
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره اونم واقعا بد نیست
۲ ماه پیشنورا
0وای دیگه دیر شده عالیی بودد😭💕
۲ ماه پیشZak
0سلام صبا جان ممنونم از پارت گذاری فقط اینکه برای من تا پارت 80هست یعنی دوتا پارت اومده.یه پارت دیگه کی آپلود میشه
۲ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
وای عزیزم خوب شد گفتی، رفتم چک کردم رو ساعت بود بخدا ولی نمیدونم چرا نیومده بود الان زدم دوباره😓
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ازیتا
1جمله اخر پرهام و با تک تک سلول های بدنم درک میکنم، "و در اخر ما دیر میفهمیم درون چه لنجلابی فرو رفته ایم؛ زمانی میفهمیم که.. تمام پل ها خراب شده اند.! "