پارت هفتاد و نهم :

با وجود این‌که نمی‌دونستم دقیقا چه باری رو حمل می‌کنیم اما خب...مطمئن بودم قاچاقه و غیر قانونی!
تازه اگر همین الان اون مامور ازم می‌پرسید که دقیقا داری چی‌رو می‌بری و من نمی‌دونستم رسما همه‌چیز بدتر می‌شد.
تمام این فکر ها توی کم‌تر از یک ثانیه به مغزم رسید و بعد تپش قلب و استرس جاش رو پر کرد. قلبم به وضوح توی دهنم می‌زد و با وجود شب بودن و سکوت وحشتناک جاده‌ای که فقط صدای تریل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرهام در رمان گورستان پرهام
تصویر شخصیت پردیس در رمان گورستان پردیس
تصویر شخصیت پدرام در رمان گورستان پدرام
تصویر شخصیت گندم در رمان گورستان گندم
تصویر شخصیت مهیار در رمان گورستان مهیار
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نورا

    0

    عالیی بودد

    ۲ روز پیش
  • آدولفا

    1

    بنده خدا سربازهایی که نه سر پیازن نه تهش:)

    ۲ روز پیش
  • Z.k

    1

    تا بوده همین بوده قاچاقچی های کله گنده ای که جون آدم های بی گناه را برای طمع زیاد میگیرن و به سختی دم به تله میدن😔😔

    ۲ روز پیش
کپی شد!