خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت چهل و پنجم :
_ لا اله الا الله....میبینی بتول خانم آدمو به چه کار هایی وادار می کنی؟ حتما باید زنگ می زدی منو می کشوندی اینجا ؟
بتول خانم گفت:
_ آخه خان داداش تو بگو چه کار می کردم؟! حاجیه خانم اصرار کرد یه چی بگم مجبور شی بیای خونه؛حالا هم طوری نشده. یه ده دقیقه دیگه صبر کنی آقاجون از مسجد میاد؛ باهاش یه چند کلام حرف بزن تا دل این پیر زن هم آروم بگیره. جان بتول نه نگو... این تن بمیره نرو...
_ نز
لطفا صبر کنید...
