پارت هشتاد و ششم :
یک ماهی گذشته بود و امروز تصمیم گرفته بودم بیخبر بروم خانه مادرم و به اصطلاح غافلگیرشان کنم.
کلید را داخل قفل در انداختم و پرهیجان وارد شدم.
انگار هیچ کس نبود. کل هیجانم به یکباره خوابید.
صدای آرام آهنگی میشنیدم. ناواضح بود.
چند قدم جلو رفتم. صدا مدام بیشتر میشد. گوش تیز کردم:
- تو رفتی و دلم غمین شد...
قرین آه آتشین شد...
از آن شبی که برنگشتی...
قلبم یکهو فرو ری
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
0اوه اوه جربحث شروع شد🙏