پارت هشتاد و هفتم :
چند ثانیه فقط نگاهش کردم. انگار داشتم کلماتش را هضم میکردم. میخواستم مطمئن شوم درست شنیدهام. گفتم:
- یعنی چی؟
جرعهای از آبش را نوشید:
- یعنی نمیریم.
ابروهایم بالا رفت:
- چرا؟
بقیه آب را بیوقفه سر کشید. لیوان را که از لبش جدا کرد، گفت:
- مسیرش طولانیه.
شانه بالا انداختم:
- خب که چی؟ با ماشین که قرار نیست بریم آراز. با هواپیما میریم.
لیوان را داخل سینک گ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
سحر بانو
0عالی بود بانو قلمت مانا گلم
۱ ساعت پیشاسرا
0ممنون عالی بودمثلاهمیشه کلی چیزیادگرفتم 🙏
۱ ساعت پیشZ.k
0بانو جان خدا قوت رمان خیلی عالی آموزنده درعین حال هیجان انگیز و دلنشین . قلمت مانا عزیزم🥰🥰
۲ ساعت پیش...
1ممنون بابت داستان و لحظاتی که ساختید خسته نباشید و موفق باشید
۴ ساعت پیشباران
2رمان قشنگی بود خسته نباشی قلمت مانا🌺🌺🌼🌼
۶ ساعت پیشعاطی
2چه اسم قشنگی ..دریا..لذت بردم فاطمه جون..الهی همه دختران و پسران سرزمینم خوشبخت بشند..پاینده ایران🩵
۶ ساعت پیشرارا
2دست وپنجنت دردنکنه نویسنده خوش قلم، خداقوت ایشالله که همیشه خوش بدرخشی با قلم زیبات، مرسی که امشب پارت هارو برامون گذاشتی واخرش به خوشی تموم شد، ایشالله که مردم کشورمم بزودی غم ومشکلاتشون اونقدر کم بشهغصه هاشون تموم بشن وشادی جای همه چیز رو بگیره
۶ ساعت پیشماهرخ
3بسیار عالی چه زیبا از مردم مظلوم بلوچ گفتید . خداقوت عالی بود همانند دیگر آثارتون
۷ ساعت پیشمهلا
2فوق العاده زیبا بود از خوندش لذت بردم 💜💜
۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0من از سیستان و بلوچستان هستم عزیزم ممنون که از مشکلات زندگی ما نوشتی خدا اجرت بده به امید روزهای بهتر برای تمام مردم کشورم وبا آرزوی موفقیت روز افزون برای فاطمه عزیزم