به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شصت و ششم :
***
چشمان طلا، پرسشبار، به فردین دوخته شد، به آن دستانی که آرام قفل درب را باز میکرد. صدایش نرم اما آمیخته با تردید بود.
- اینجا کجاست؟
مردجوان، بدون اینکه جوابی بدهد، درب را باز کرد و با ادب تمام، دستش را به سوی داخل اشاره کرد، دعوتی بیکلام که در نگاهش خلاصه میشد.
- مگه قرار نبود بریم بیرون برای ناهار؟
فردین خندهای از اعماق وجودش سر داد، طوری که نور درون چشمانش نشست
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣 🤣 🤣 چهاردیواری امنیت داره
۲ روز پیششادان
0خیلی پارت قشنگی بود .. اهنگشم صدبار قشنگ بود.. 🩷🩷
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🌹🌹🌹
۲ روز پیششادان
0مبارکه فردین عزیزمون که بالاخره این دختره رو راضی کرد..
۲ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂 😂 😂 بله این کاره هستن ایشون
۲ روز پیششادان
0فقط یک پارت دیگه مونده ..☺️☺️☺️
۲ روز پیششادان
0واقعا خیلی فردین خوبه ..چی میشه همه ی مردا این مدلی قشنگ باشن 🤩🤩
۲ روز پیشNeda
0بلاخره خانم قبول کرد و استرس ماهم کم مرسی نویسنده جان
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله خانم نازو کنار گذاشت😂
۳ هفته پیشمحیا
0منم همینطور هرچی از زیبایی این پارت بگم کمه 🥹😍😍🥰
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف دارین 🌹
۳ هفته پیشLeila
0جایی برا نظر نزاشتی با این پارت قشنگت نویسنده جان 😊🙏🌹
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
قربون نگاهت لیلا جان🌹
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0کلا فردین از ایناست که دیت فقط جایی رو پسند داره که چهاردیواری باشه ..🤣 روی دلمون موند یه بار اینا فضای باز برن دیت..