نهان به قلم معصومه علیایی
پارت پنجاه و یک :
سلانهسلانه و بیتوجه به کارمندانی که بابت صدای بلند آنان، متعجب و پرسشی نگاهش میکردند، از دفتر روزنامه خارج شد و قدم به پیادهرو گذاشت.داشت بیهدف و بیآنکه بداند کدام سمتی میرود حرکت میکرد که بلاخره عاطفه بازویش را گرفت و او را سمت خودش چرخاند. چهرهی خیس از اشکش را که دید، درهم و گرفته از اوضاع و احوال او، بازویش را رها کرد و گفت:
-دلت به حال چشات بسوزه که از دیروز یه بند دا
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا، بخش تازهی زندگیشون شروع میشه، قربونت عزیزم
۲ هفته پیشمحرابی
0ممنون زیبا ودوست داشتنی بود خدا قوت. وای خدایا حالا میخواد بره قاطی داعشیا دنبال میثم با اون وضعیتش خدایا بخیر بگذرون
۲ هفته پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
و این شروع ماجراهای بعدیه، قربونت برم عزیزم مرسی ازت
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
0رفتن بیتا شروع ماجراست🥲 خسته نباشی عزیزم پارت عالیی بود✨️