نهان به قلم معصومه علیایی
پارت پنجاه :
پشت بند حرفش مجالی به بیتا نداد و بدون معطلی سر پا شد.قدمهایش را برای خروج از اتاق برداشت و بیتا بود که پس از دمی مکث، از تخت پایین آمد و پشت سر او حرکت کرد. حالا که عاطفه به یادش آورده بود میتوانند از رئیس میثم جویا احوالش شوند، قدری حالش بهتر شده بود یا بهتر است بگویم، دوباره نور امید در دلش شعله زده بود.حتما که بهنام از او خبر داشت، حتما!با همین افکار خودش را به سفره رساند و کنار عاطفه

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0تنها امید بیتا هم تبدیل به نا امیدی شد که🥲 خسته نباشی نویسنده گل ❤️