پارت پنجاه و یک :

سلانه‌سلانه و بی‌توجه به کارمندانی که بابت صدای بلند آنان، متعجب و پرسشی نگاهش می‌کردند، از دفتر روزنامه خارج شد و قدم به پیاده‌رو گذاشت.داشت بی‌هدف و بی‌آنکه بداند کدام سمتی می‌رود حرکت می‌کرد که بلاخره عاطفه بازویش را گرفت و او را سمت خودش چرخاند. چهره‌ی خیس از اشکش را که دید، درهم و گرفته از اوضاع و احوال او، بازویش را رها کرد و گفت:
-دلت به حال چشات بسوزه که از دیروز یه بند دا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت امیر در رمان نهان امیر
تصویر شخصیت عاطفه در رمان نهان عاطفه
تصویر شخصیت بیتا در رمان نهان بیتا
تصویر شخصیت میثم در رمان نهان میثم
تصویر شخصیت سینا در رمان نهان سینا
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    0

    رفتن بیتا شروع ماجراست🥲 خسته نباشی عزیزم پارت عالیی بود✨️

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا، بخش تازه‌ی زندگی‌شون شروع میشه، قربونت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنون زیبا ودوست داشتنی بود خدا قوت. وای خدایا حالا میخواد بره قاطی داعشیا دنبال میثم با اون وضعیتش خدایا بخیر بگذرون

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    و این شروع ماجراهای بعدیه، قربونت برم عزیزم مرسی ازت

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️