هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت چهل و ششم :
نزدیک ظهر که کارهایش سبکتر شد، موبایلش را برداشت و شمارهی نورا را گرفت. طولی نکشید که جوابش را داد:
-الو!
-لبا رو بده جلو.
-خیلی مزخرفی. درست نشدی؟
-خراب بودم. گرفتمت درست شم.
-احتیاج به نقاشی داری. اونا که بهت زدم سنباده بوده.
یاد عکسالعملهای نورا در ویلا افتاد. هر گاه مست عشق میشد و به او نزدیک، بیشتر از چند دقیقه تاب نزدیک شدن به او را نمیآورد. از چنگش هم
لطفا صبر کنید...
