نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و هفده :
نفس که کنارش نشست، نیمنگاه به او انداخت و نگاه کاملش به آینهی بغل چسبید. آرش تمام قد توی چشمانش ایستاده بود. از وقتی دیدش، دلش برای آن قد و بالا و چهرهی جذاب لرزید. حالا که مردانهترم شده بود:
-خوش گذشت عزیزم؟
نگاهی به پردیس انداخت. داشت با او حرف میزد اما حواسش اصلا به او نبود. خوب که دقت کرد، فهمید دارد از آینه بیرون را نگاه میکند. به پشت چرخید و پدرش را دید. دستی برای پدرش تÚ
لطفا صبر کنید...

میم
2خیلی عالی بود،خیلی شیرین و بامزه عین باقلوای آخرش 😍🙏🏻