پارت صد و شانزده :

وارد کابینِ نگهبان که شد، معده‌اش را توی مشت چلاند. پیشخوان را گرفت و نگاهی این‌طرف و آن‌طرف انداخت.‌ لیوانی پیدا کرد و فلاکس نگهبان را برداشت. مشتی قند توی لیوان ریخت و رویش آب جوش! آن‌جا نبات که پیدا نمی‌کرد‌. شیرینی قند شاید کمی از جوش و خروش معده‌اش می‌انداخت.
لیوان را برداشت و داغ داغ چند قلوپ بالا رفت. هر جرعه‌ای که خورد حالش را بدتر کرد. حرف‌های پردیس یک مشت توی گوشش می‌زد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم(م)

    1

    تو این اوضاع قاطی پاتی آرش فقط عاشقانه های مسخره حنانه و تیلوفرو کم داریم 😏😠🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    دقیقا. اما کی از دل آدم خبر داره

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️