نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و شانزده :
وارد کابینِ نگهبان که شد، معدهاش را توی مشت چلاند. پیشخوان را گرفت و نگاهی اینطرف و آنطرف انداخت. لیوانی پیدا کرد و فلاکس نگهبان را برداشت. مشتی قند توی لیوان ریخت و رویش آب جوش! آنجا نبات که پیدا نمیکرد. شیرینی قند شاید کمی از جوش و خروش معدهاش میانداخت.
لیوان را برداشت و داغ داغ چند قلوپ بالا رفت. هر جرعهای که خورد حالش را بدتر کرد. حرفهای پردیس یک مشت توی گوشش میزد

لطفا صبر کنید...

میم(م)
1تو این اوضاع قاطی پاتی آرش فقط عاشقانه های مسخره حنانه و تیلوفرو کم داریم 😏😠🙏🏻