نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهارده :
بیرون که آمد، کار رانندهی لیفتراک تمام شده بود و داشت داخل پارکینگ میرفت. با گامهایی بلند سمتش رفت:
-نرو تو آقا.
سر و صدا زیاد بود و راننده نشنید. سوت ریزی برای راننده زد. مرد از داخل آینه متوجهی آرش شد و توقف کرد. پشت مکثی کوتاه سرش را از ماشین بیرون آورد و بلند گفت:
-با منی مهندس؟
آرش دستش را به نشان "جلو بیا" تکان داد. راننده دور زد و برگشت. آرش در حال حرکت لیفتراک از ماشیÙ
لطفا صبر کنید...

م
1باور نکن پردیس جانم،آرش میاد بالاخره،اینبارو امیدوارم برای دعوا نیاد 😍🙏🏻