پارت صد و سیزده :

یک‌ساعتی می‌شد که پشت لب‌تاب نشسته بود و طرح‌های جدید را بررسی می‌کرد. همه چیز بهتر شده بود اما مطلب تازه‌ای نداشت. ته هر چهار طرح به دست‌آورد قابل توجهی نرسید. هنوز آن خامی اولیه را داشت. طرح‌ها خالی بود از چیزی که دنبالش می‌گشت:
-سلام مهندس!
نیلوفر ابطحی را دید و سر تکان داد:
-سلام خانم. زود اومدید!
نیلوفر پالتویش را درآورد و به جالباسی آویخت. پشت میز کارش نشست و گفت:
-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    زهی خیال باطل،به دلت بمونه تو پارتنرش باشی،بفرما پارتنرشم از راه رسید،فقط کاش می تونست بیاد تو جلسه تا دماغ تو بسوزه 😏🤭🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😂😂❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️