پارت صد و دوازده :

توی ماشین نشست و شاخه‌های گل را روی پایش گذاشت. یکی از شاخه‌های گل را از بین‌شان جدا کرد و سمت پردیس گرفت؛
-روزتون مبارک.
جمله‌ی نفس میان شرمی دخترانه و طنازی محسوسی قلبش را بُرد. دست و دلش با هم سمت گل دراز شد:
-مرسی زیبای من. اما امروز چه روزیه مگه؟
-پنجم اسفنده. روز مهندس!
چشمان پردیس درخشید. گل را همراه نفس به سینه‌ی خود فشرد. سر نفس را چند‌بار بوسید و پیاپی گفت:
-متش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    وای،انگار حرف دل پردیس رو زد،نوش جون همه به غیر از نیلوفر ابطحی 🤣🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😂❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️