نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و دوازده :
توی ماشین نشست و شاخههای گل را روی پایش گذاشت. یکی از شاخههای گل را از بینشان جدا کرد و سمت پردیس گرفت؛
-روزتون مبارک.
جملهی نفس میان شرمی دخترانه و طنازی محسوسی قلبش را بُرد. دست و دلش با هم سمت گل دراز شد:
-مرسی زیبای من. اما امروز چه روزیه مگه؟
-پنجم اسفنده. روز مهندس!
چشمان پردیس درخشید. گل را همراه نفس به سینهی خود فشرد. سر نفس را چندبار بوسید و پیاپی گفت:
-متش

لطفا صبر کنید...

م
1وای،انگار حرف دل پردیس رو زد،نوش جون همه به غیر از نیلوفر ابطحی 🤣🙏🏻