پارت چهل :

زمان از دستشان در رفت که با آمدن پرستاری باران، خودش را عقب کشید و کمک کرد تا گلرخ روی تخت بخوابد. پرستاری غرولند کرد که آنژیوکت بیمار تکان خورده و مجبور است دوباره رگ گیری کند اما با این وجود، باز هم گلرخ حاضر نشد دست باران را رها کند. باران در کمترین فاصله ازش، نزدیک تخت ایستاد و گفت:
-گلی! به جون خودت تا مرخص نشی از اینجا جم نمی‌خورم. من رفیفتما!
پلک‌های گلرخ که از شدت التهاب متور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    ای جانم هاتف پسر گلم بر باران رو بگیر تا دوباره مخش تاب بر نداشت🤗 عالی بود مثل همیشه خانم محمدی عزیز ..دست مریزاد 👏👏

    ۲ روز پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما و نظرات همیشه پرمهرتون♥️

    ۲ روز پیش
کپی شد!