به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و چهارم :
سرمای آب، همچون هزاران سوزن یخزده، تمام تن فردین و طلا را احاطه کرده بود. آنها در میان امواج تیره و متلاطم، تنها نقطههایی کوچک بودند که میان تاریکی دریا دستوپا میزدند. نفسهایشان به شماره افتاده بود و هر بار که موجی از روی سرشان رد میشد، مرگ را در نزدیکی گوششان حس میکردند. شوری آب گلو و چشمانشان را میسوزاند. یکآن، نورهای خیرهکنندهی چراغقوههای قایقهای تندرو، سطح آب
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
شادان
0ولی فکر اینکه دوباره قرار ماد طلا رو ببینم از همین الان اعصابمو خردمیکنه ..
۷ روز پیششادان
0بالاخره روزهای خوبم داره میاد.. ❣️❣️❣️❣️
۷ روز پیشمحیا
0سلام من برگشتم چند روزی مسافرت بودم نتونستم بیام پارت ها رو بخونم وکامنت بزارم🥰🥰❤️
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم خوش برگشتی
۲ ماه پیشمحیا
0خوشحالم که آزاد شدن🥰از دست جانان هم راحت شدیم😅
۲ ماه پیشneda
0چقد خوبین شما چقد باشعورین که پارت هدیه میزارید مهم تر پارت گذاریتون سروقته رمان تون عالیه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم شما لطف دارین 🌹 🥹 💚 مخاطبای من میدونن هرچی کامنت بدن من قوت قلب بگیرم پارت هدیه زیاد میفرستم... نوش نگاهت 🌹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0کاش دکتر از همین الان طلار و با خودش میبرد