به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست :
طلا نگاهش را از فردین که بر روی مبل نشسته بود و دستانش را بر روی سینه جمع کرده و چشمانش را بسته بود، گرفت. مردجوان گویی میخواست چند لحظه از این جهنم فاصله بگیرد.
طلا آهسته سرش را برگرداند و به گلاره نگاه کرد. دخترک کنار تخت نشسته بود و بیحرکت به رضا خیره شده بود؛ رضایی که زیر پتوی نازک، در خوابی سنگین فرو رفته بود. نفسهایش آرام بود، اما از رنگ پریدهی صورتش و اخم بین ابروهای پر و کش
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
شادان
0واقعا لعنت به دنیای اینا.. قشنگ حالمو خراب کرد ..
۷ روز پیشمحیا
0جانان در حق اون دختر لطف کرد وکشتش بهتر از این بود که بیفته دست یه مشت آدم پست فطرت وچه بلاهایی که معلوم نبود سرش می اوردن😔😔🥲🥲❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا👌
۲ ماه پیشفروغ
2جانان دیوونه امیدوارم مثل پدرت بد بمیری
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
الهی آمین 👌
۳ ماه پیشمهسا
1ای روله.. رضا و گلاره.. چه مرگ غم انگیزی..
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خودمم اشک ریختم برای مرگشون که جدا از داستان، از این مرگا و جداییها فراوونه🥹
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0هنوز تو شوک حرکت جانانم .. بیچاره طلا و فردین و رضا..