پارت صد و شانزده :

گلوی نازنین سنگین، محکم بزاقش را قورت داد و شاید معجزه بود که بغضش پایین رفت؛ اما لرز قلبش را باید چطور آرام می‌کرد؟ دردش نوشاد بود، پناهش هم شاید خود او که به هوسش افتاد و مقدمه چید:

- نوشاد یادته بچه که بودیم یه روز توی کوچه دعوا شده بود، تو بی‌اجازه از مامان رفته بودی پشت‌بوم، از اونجا دعوا رو دیدی؟

- که وقتی از داد و هوار و دست به یقه شدنشون ترسیدم خواستم تند برم تو اتاق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    شریفم قاطی خروساشداماآرزوی من هنوزبرآورده نشد..پس چرااینای که من میگم نمی میرند یعنی یه جوانمردنیست این صامتوفرخوبکشه..

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اونا جاودانه میشن انگار

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    وایی بازاین گندیده آهنگراومد..فقط ضربان قلبم بااومدنش ایستاد..کاشکی کابوس باشه یهوازخواب بپرن ببینن وجودندارع

    ۲ ماه پیش
  • maca..

    0

    شروع شد🖤، روزای خوش خدافظ، در اصل مهدیه اومده سراغتون😅

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    👀😂

    ۲ ماه پیش
  • امیرعلی

    0

    لعنت به صامت ،شیطان آمد😱

    ۲ ماه پیش
  • masoomeh

    0

    یا خداا 😯 این دوتا بچه بیچاره نمیتونن دو دقیقه آرامش داشته باشند ایشالا زودتر برن فرانسه خیالم راحت بشه😂

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    امیدوار بمونیم، شاید به همین زودی رفتن😂

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    0

    قلمت مانا بانو جان؛درتمام لحظه های پارت فضای داستان روتجسم کردم؛فضاسازی ،کلمات و واژه های مناسب؛حس وتصویر سازی عالیئییبیی خداقوت

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدلم^^🤍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    وای دلم میخواد جیغ بکشمم.. این چه سکته ای بود گاد؟ صامت اومد، سایدای بیچاره رم با اون حال و روز آورد و واقعا نمیدونم و هیچ پیش بینی ای ندارم که قراره چی بشه ولی با اون حال و روزی که از کیسان و فرخ دیدم به نظرم این شبشون قیامته🍃 صامت قبر خودشم کنده، کاش زندش نذارن ولی اگه اینه باز یه جوری درمیره

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا شایدم در نره!

    ۲ ماه پیش
  • Mobina

    0

    امیدوارم در نره به والاه من دیگه از دست صامت خسته شدم😑😖

    ۲ ماه پیش
  • تیسراتیل

    1

    مهدیه جان بابت نوشته های قشنگت ممنونم، خدا قوت 💕💕

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فدات شم🤍

    ۲ ماه پیش
  • نسترن

    2

    خیلی عالی هستین نویسنده ی عزیز

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگم🤍

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    1

    هوف بالاخره این نکبت پیداش شد،بری زیر گل الهی مرتیکه😑😑 قلمتون فوق العادست بانو، واقعا حیف، حیف که کم لطفی میکنن دوستان

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قربونت برم من🤍

    ۲ ماه پیش
  • الی

    1

    از دست صامت ،میذاشتی شامشون رو بخورند بعد میومدی دیگه.نشد اینا یه شام درست و حسابی کنار هم بخورن

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ای خدا😂

    ۲ ماه پیش
  • پری

    2

    اوه اوه از چ جای حساسی تموم شدطوفان در را است😁

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    چه طوفانی!🫣🔥

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    2

    واقعا به نظرم در این شاهکاری که رایگان هم گذاشته شده داره کم لطفی میشه؛ خود رمان، قلم، ایده، داستان، مفهوم، شخصیت پردازی، عاشقانه ها، جزئیات، روایت، و مهم تر از همه خود نویسنده بی نظیرن، موندم چجوری بعضاً از کنار پارتا در سکوت رد میشن و ساده میگذرن! گلگونه واقعا بهترین و تنها رمانیه که درحال حاضر

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    دنبال میکنم، براش هیجان و ذوق و شوق دارم و هر پارتش برام شاهکارتر از پارت قبلیه! نمیدونم رمزت چیه خانم فیروزی؛ فقط میدونم یه پا استادِ ادبیاتِ کشف نشده ای که حق خودت و نوشته هات چند صدهزار پله بالاتر از این حرفاست😎💅 مثل همیشه ترکوندی، من که یه جوری قفل کردم که دارم میرم باز پارت و از اول بخونم😭✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دل من رفت خب😭

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    وای ولی به طرز فجیعی دارم از فضولی برای پارت بعد میمیرم و قلبم درد میگیره وقتی میبینم نه تنها تا فرداشب پارت نیست، بلکه از حجم پارتا هم کم میشه😭 قلبم درد میگیره ولی بیشتر از این حمایتی که گلگونه لایقشه و واقعا نیست بنابراین مهدیه ی عزیزم از این بابت حق داری، چون گلگونه واقعا لایق بازخوردی فراتره✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگ منی🤍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    این خواهر و برادرِ مظلومم و کجای دلم بذارم آخه؟ نوشاد بفهمه فرانک داره زنِ اون گاو.. نه یعنی اون کاوه میشه دیگه اون آدم سابق نمیشه. باز اونجور که نازنین جوجه وار رفت تو بغلش و خوابید🥺🎀 با اون خاطره ی قشنگشون که نشون میده نازنین از اولشم بیشتر از خواهر نوشاد بودن مادرش بود همیشه مادرانه خرجش میکرد

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دوقلوهای قشنگم^^

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️