پارت صد و شانزده :

گلوی نازنین سنگین، محکم بزاقش را قورت داد و شاید معجزه بود که بغضش پایین رفت؛ اما لرز قلبش را باید چطور آرام می‌کرد؟ دردش نوشاد بود، پناهش هم شاید خود او که به هوسش افتاد و مقدمه چید:

- نوشاد یادته بچه که بودیم یه روز توی کوچه دعوا شده بود، تو بی‌اجازه از مامان رفته بودی پشت‌بوم، از اونجا دعوا رو دیدی؟

- که وقتی از داد و هوار و دست به یقه شدنشون ترسیدم خواستم تند برم تو اتاق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • masoomeh

    0

    یا خداا 😯 این دوتا بچه بیچاره نمیتونن دو دقیقه آرامش داشته باشند ایشالا زودتر برن فرانسه خیالم راحت بشه😂

    ۴ ساعت پیش
  • Zeynab

    0

    باز صامت اومد و آرامش خاندان بختیار بهم زد 🥴🥴

    ۷ ساعت پیش
  • زهرا

    0

    وایی بالاخره رسیدیم به لحظه ای که ازش وحشت داشتیم ای صامت کثافت کاش همون موقع که کیسان تو رو بست به درخت همونجا سقتت میکرد که حالا اینجوری ابروش رو به تاراج نبری مردک اشغال👌🙏❤️🌱😡😡

    ۱۲ ساعت پیش
  • تیسراتیل

    0

    بالاخره انتظارها به پایان رسید، دوستان برای جنگ جهانی سوم خودتون رو آماده کنید.

    ۱۵ ساعت پیش
  • دلنیا

    1

    خیلی خوب گفتی😂

    ۱۳ ساعت پیش
  • ساناز

    0

    قلمت مانا بانو جان؛درتمام لحظه های پارت فضای داستان روتجسم کردم؛فضاسازی ،کلمات و واژه های مناسب؛حس وتصویر سازی عالیئییبیی خداقوت

    ۱۴ ساعت پیش
  • تیسراتیل

    0

    مهدیه جان بابت نوشته های قشنگت ممنونم، خدا قوت 💕💕

    ۱۵ ساعت پیش
  • نسترن

    1

    خیلی عالی هستین نویسنده ی عزیز

    ۱۶ ساعت پیش
  • نرگس

    1

    هوف بالاخره این نکبت پیداش شد،بری زیر گل الهی مرتیکه😑😑 قلمتون فوق العادست بانو، واقعا حیف، حیف که کم لطفی میکنن دوستان

    ۲۰ ساعت پیش
  • الی

    1

    از دست صامت ،میذاشتی شامشون رو بخورند بعد میومدی دیگه.نشد اینا یه شام درست و حسابی کنار هم بخورن

    دیروز
  • پری

    1

    اوه اوه از چ جای حساسی تموم شدطوفان در را است😁

    دیروز
  • معصومه

    2

    واقعا به نظرم در این شاهکاری که رایگان هم گذاشته شده داره کم لطفی میشه؛ خود رمان، قلم، ایده، داستان، مفهوم، شخصیت پردازی، عاشقانه ها، جزئیات، روایت، و مهم تر از همه خود نویسنده بی نظیرن، موندم چجوری بعضاً از کنار پارتا در سکوت رد میشن و ساده میگذرن! گلگونه واقعا بهترین و تنها رمانیه که درحال حاضر

    دیروز
  • معصومه

    1

    دنبال میکنم، براش هیجان و ذوق و شوق دارم و هر پارتش برام شاهکارتر از پارت قبلیه! نمیدونم رمزت چیه خانم فیروزی؛ فقط میدونم یه پا استادِ ادبیاتِ کشف نشده ای که حق خودت و نوشته هات چند صدهزار پله بالاتر از این حرفاست😎💅 مثل همیشه ترکوندی، من که یه جوری قفل کردم که دارم میرم باز پارت و از اول بخونم😭✨

    دیروز
  • معصومه

    1

    وای ولی به طرز فجیعی دارم از فضولی برای پارت بعد میمیرم و قلبم درد میگیره وقتی میبینم نه تنها تا فرداشب پارت نیست، بلکه از حجم پارتا هم کم میشه😭 قلبم درد میگیره ولی بیشتر از این حمایتی که گلگونه لایقشه و واقعا نیست بنابراین مهدیه ی عزیزم از این بابت حق داری، چون گلگونه واقعا لایق بازخوردی فراتره✨

    دیروز
  • معصومه

    1

    این خواهر و برادرِ مظلومم و کجای دلم بذارم آخه؟ نوشاد بفهمه فرانک داره زنِ اون گاو.. نه یعنی اون کاوه میشه دیگه اون آدم سابق نمیشه. باز اونجور که نازنین جوجه وار رفت تو بغلش و خوابید🥺🎀 با اون خاطره ی قشنگشون که نشون میده نازنین از اولشم بیشتر از خواهر نوشاد بودن مادرش بود همیشه مادرانه خرجش میکرد

    دیروز
  • معصومه

    1

    شریف بیچاره که از حرف اینا سر درنمیاورد نمیفهمید قضیه مرغ و اینا چیه، خوشم میاد میدونه کیسان تعارف نداره، رک و راست تخریب میکنه😂 واای فقط اونجا که داشت اشاره میکرد به اینکه کیسان ادای کیساان گفتنای نازنین و جلوش درآورده بود، حتی خود نازنینم بدون اینکه بدونه فهمید ترس کیسان از چیه عالی بود ینی😂

    دیروز
  • معصومه

    1

    سر اون قسمت مرغ کبابی و شریف کبابی ترکیدم😂سطحِ طنز کیسان لجندیه ها رسما😂خوشم میاد رابطش با نازنینم رفاقتیه از اینا که میتونن به هم نگاه کنن و با همون نگاه اطلاعات ذهنشون و بلوتوث کنن منظور و بگیرن😂وای این نازسانِ قند مثلِ شوخی بود لنتی، مردم براشون اونجا که نازنین دستشو دور بازوی کیسان حلقه کرد🥺

    دیروز
کپی شد!