پارت صد و پانزده :

با این بلندای صدا که نازنین را ساکت وادار به عقب‌نشینی کرد، خیره به چشمانش که به وضوح از ترس اینکه «نه» بشنود و مجبور شود این «نه» را به گوش برادر تازه به زندگی برگشته‌اش برساند، آرام‌تر افزود:

- دل من رو کم داره، بعدم فرض محال دل من رو هم داشته باشه، بعد از اتفاقی که بین تو و صامت افتاد من و نوشاد چطور ممکنه بشیم ما؟

فکر اینکه دل فرانک به این خاطر از بودن با نوشاد دوری کند س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سارام

    0

    نمیتونم خواستن نوشاد رو درک کنم که چطوری از بچگی فرانکو میخواد چون تاحالا نه دیدم و نه شنیدم ،نمیفهممش🤥

    ۲ ماه پیش
  • maca..

    0

    همین اول پارت نتونستم ساکت بشینم اینو بگم بعد برم ادامش، من اگ جای نازنین بودم این دو سه روز هی میومدم دم خونشون تا این چن روزو زهرمارشون کنم تازشم دم رفتن میرفتم فرودگاه اونجام روزشونو خراب میکردم😎

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فرانک و فریماه سر به بیابون میذاشتن😂

    ۲ ماه پیش
  • maca..

    0

    الهی بچم🥺فقط امیدوارم بعد فهمیدن همه چی ب مستوره پناه ببره

    ۲ ماه پیش
  • سعادت

    0

    آخ نوشاد کجایی کاری که فرانک پر

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    میگم مهدیه جون درجریانی جدیداکم پارت هدیه میدی بهمون لطفاپارت هدیه بده من معتادشدم تندتندگلگونه روبخونم میام میبینم جدید نذاشتی هی مرور میکنم🥲🥲

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگ منی^^ ببینم یوقتی میتونم بذارم یا نه

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    ای خوش شانس نوشاد الان بفهمی چیشده جوش میاری حتی ممکنه بمیری اماخبرنداری چه بلای بزرگی ازسرت گذشته مهدیه زودترسایداروبیارحس میکنم گره اینکاربااومدن سایدابازشه

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عجب.. پس سایدا رو با نوشاد زوج میکنی

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    ای روروبرم رونیس که به سنگ پاگفته برومن هستم آخه ننه ی فولادزره این گندی که پسرت زده لعنتش واسه توئه نه برای کتایون مثلاکه بچه زاییده اون ازون یکی که ازداردنیافقط رو وقیافه داره گندیده توزندگی همه اینم ازدخترت که لیاقتش همون گاوه خواهرزادته که حتم به یقین یه بوقیه مث خودت خودتم که دیگه گفتنی نیس

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آخ آخ بد رو اعصابت رفت فریماه🫣

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    1

    ازین خاطرخواه ها چرا برای ما نیست؟! مهدیه اعتراف کن هندیش کردی واقعی نیست این خاطرخواهی کیسان و نوشاد به نازنین و نوشاد..صامت پول میفرسته بمادرش..خیلی مردی با پولهای نازنین خیرات میکنی..یاسمین عشقتو قبول ندارم مخصوصا با یک عکس..کمتر به پسرمون نگاه کن و شیفته نگاه کن..ای بابا یعنی چی..

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اگه رمان رو براساس واقعیت مینوشتم حرفت درست بود قشنگم، رمانی که ساخته ی ذهن منه رو با واقعیتِ خودت مقایسه نکن اینجوری اصلا نمیشه از داستان لذت برد چون همش میگیم محاله؛ قرار نیست شخصیتای داستانی طبق واقعیتی که میشناسیم و طبق معیارایی که ما برای عشق داریم عاشقی کنن.

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    هی نوشاد،هی نوزاد.که صامت دیوونه نازنین بود؟

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نمیدونه صامت بدون تعلق به هیچکس فقط و فقط دیوونه بود😂

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    فریماه خدا لعنتت کنه.

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    😂

    ۳ ماه پیش
  • نرگس

    0

    اخییش دلم خنک شد که اون حرفارو به فریماه زد، ولی خب همونقدرم جیگرم سوخت واسه نوشاد طفلک🥺🥺

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی گناه داره نوشاد..

    ۳ ماه پیش
  • امیرعلی

    0

    فرانک بی لیاقت،آخ که بدبخت بشه من کیف کنم دختره ی نچسب

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بیچاره فرانک😂

    ۳ ماه پیش
  • امیرعلی

    0

    ممنون نویسنده قشنگم بابت پارت بلندبالا و قشنگت♥️🌹😘😘

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قربانت🤍

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    1

    بی صبرانه منتظر ادامه رمانم و نمیدونم چجوری قراره تا رسیدن دوباره به روز پارتگذاری صبر کنم فقط میدونم شده باشه یه دور رمانو دوباره از اول میخونم تا زمان بگذره و دوباره برسیم به روز پارتگذاری😭😂✨ بهترین رمانی که درحال حاضر میخونم و بهتریین نویسنده ای که دنبال میکنم و هرچی ازش بگم کم گفتم😭✨🤍

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    1

    از اونجا که بانو فیروزی کلا تو یه لول دیگه از خفن بودن و گادِ نویسندگی بودنه، میشه تک تک کلماتی که مینویسه و قلمشو بوسید انگار که یه معجز خلق کرده✨🤍💅

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ماچ بهت خب، بغضی شدم

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دلم رفت^^

    ۳ ماه پیش
  • معصومه

    1

    واقعا گلگونه رمانیه که انقدر هر پارتش حرف برای گفتن داره اصلا نمیشه در برابرش سکوت کرد و هیچی نگفت؛مثل یه دنیای جدا میمونه،اصلا یه زندگی دیگه که وقتی میری تو عمقش دیگه نمیتونی بیای بیرون انقدر که همه چی جون دار و زنده ست😭✨خلق کردن همچین دنیایی با همچین شخصیتایی فقط از یه نویسنده حرفه ای برمیاد😎💅

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باز میخوای من غش کنما^^

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️