به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهارده :
تمام روز را در اتاق ماندند. طلا، که بیشتر ساعات را در خواب گذرانده بود، میخواست با خوابیدن فراموش کند در چه برزخی گرفتار شده است.
با حس ضعف، چشمانش را به سختی گشود. تاریکی اتاق لحظهای او را غافلگیر کرد. نگاهش را با هراسی پنهان به اطراف چرخاند و نبود فردین، دلش را خالی کرد. با صدایی لرزان پچ زد:
- دکتر!
لحاف را کنار زد و سرمای تیزی، بابت روشن بودن اسپیلت، در جانش نشست. به سوی سرÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🥴🥴🥴 دیوار دفاعی کشیده
۳ هفته پیششادان
0عقاید فردینم جالبه رابطه داداشی رو قبول نداره 🤣
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
حقیقتشم همینه🥴🥴😂😂
۳ هفته پیشمحیا
0چه غم انگیز تو ماه عسل عشقش مرده😔😭😭
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹🥹 خیلی سخت بوده برای پسرمون
۳ ماه پیشفروغ
2این پارت هم قشنگ بود بی صبرانه منتظر پارت جدید هستیم ممنون از هدیه ات عزیزم
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۳ ماه پیشمهسا
2تا اینجای رمان که خیلی قوی پیش رفته.. دستتون درد نکنه نویسنده جون
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از شما 🌹 نوش نگاهت گلم 🌹
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آتاناز
0خوب فردین جان خودش می دونه که قرار نیست اینجوری بمونن میگه نه خواهر م نیستی ..طلا عزیزم میخوای یه کمد بذاری بینتون یا اگه راحت نیستید از اینور تا اونور دیوار بکش