پارت نود و هفتم :

تخت‌جمشید از آن فاصله‌ای که حنا برای اولین‌بار دیدش، بیشتر شبیه تصویری بود که از دلِ یک خواب قدیمی بیرون کشیده باشند؛ ستون‌های بلند و سنگی، با آن شکوه عجیبی که بعد از قرن‌ها هنوز سر جایشان ایستاده بودند و آسمان را به چالش می‌کشیدند. هرچه جلوتر رفت، قدم‌هایش آرام‌تر شد. سرش را بالا گرفت و چشم‌هایش روی ستون‌ها چرخید. نور آفتاب روی لبه‌ی سنگ‌ها نشسته بود و سایه‌ی بلندشان روی زمین ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فن مسیح و حنا

    0

    از حریز توقع نداشتم انقد شیطون باشه واقعن براش ناراحتم که اینجوری با حنا صحبت کرد حنا مسافرت زهرمارش شد بیچاره

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منم برای حریر و شخصیتش ناراحتم

    ۳ ماه پیش
  • فن مسیح و حنا

    0

    وقتی رمانتو میخونم از همه بدبختیام یادم میره مرسی که هستی واقعن دوستت دارم هم خودتو هم رمانتو لطفابیشتر برامون بنویس نسترن جون

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    الهی من قربونت برم عزیزدلم 🥹🤍 چقدر جون گرفتم از کامنتت

    ۳ ماه پیش
  • فن مسیح و حنا

    0

    ماشالله دست روی خوب تیکهم گزاشت خانم خارجی ولی خب مازیارو از قبل دادیم رفته عزیزم دیر اومدی مازیار یا برای پونه هست یا حریر

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂 خانم خارجی بلا

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    خوب برای خودتون می‌بُرین و می‌دوزین خوبه والا 😂😂

    ۳ ماه پیش
  • الناز 🌼

    0

    مازیار ژاانن عروس خارجی میاره😂😂بهتر اینطوری از حنا دست میکشه تف تو روح حریر با این حرفای تاکسیکش لعنت به حریر و حریر ها که مغز و قلب آدمو سمپاشی میکنن بعد میرن پی کار خودشون و تو میمونی و ککی که انداخت به جونت

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مازیار تبدیل شد به شاه‌دوماد... مثلا اگر کسی رمانو نخونده باشه فکرمیکنه‌ حریر عاشق مسیحه و این کارا رو میکنه تا حنا و مسیج جدا بشن 😑💔

    ۳ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    اگر حنا به شناخت کافی از مسیح برسه و بهش مثل چشماش اعتماد داشته باشه حتی یک ثانیه هم بهش فکر نمیکنه

    ۳ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    مثل مسیح که وقتی حنا و مازی رو باهم دید حتی بهش زیاد فکر نکرد،اعتماده که دوست داشتن میاره

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🥹🥹 پسرم مرده، مرددد

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بله شنلخت کامل و جامع داره و باورم نکرده

    ۳ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    بیچاره مسیحم،وقتی بیدار شد اولین نفری که یادش اومد حنا بود چرا همچین شد اخه😢

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    💔💔💔 مسیح بی‌چاره

    ۳ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    حریر دیگه داره زیاده روی میکنه،رسما به اون پسر به این آقایی توهین کرد،کلی دلیل وجود داره خب..ادما چه زود همو قضاوت میکنن💔

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واقعا از حریر انتظاار نداشتم...

    ۳ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    مازیار جان هم قاطی مرغا میشه،ایشالله خوشبخت شه از حنا دست بکشه بره ی جای خیلی دور

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بابا بیچاره مازیار چیکار به حنا داشت برای خودش غصه میخوره 🫠

    ۳ ماه پیش
  • ترنم فن پولاد

    0

    اون دختر خارجکیه دست گذاشته رو چه پسری🙂خوشبحالش واقعا

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    دختر خارجی کار بلد بوده

    ۳ ماه پیش
  • Hani

    0

    حالا مسیح فاز نگران نکردن میگیره به حنا نمیگه بیمارستان بوده حریرم دیگه همش میخواد وز وز کنه در گوش حنا و..😤😤ولی کاش مازیار بیفته تو تور همین دختر خارجیه🤪🤪

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂 واقعا هم همینطوره، آخ منم دلم میخواد یه طوری دختر خارجیه دوباره به تور مازیار بیفته

    ۳ ماه پیش
  • Z.k

    0

    ای وای حریر اخه این چه حرفیه بود بد جوری پونه روش تاثیر گذاشته😬😬

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وقتی میگن کمال هم‌نشین در من اثر کرد همینه دیگه‌‌‌... پونه کار دست حریر داد

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    مثل همیشه عالی 👍🏻 از اونجا که اون دختر خارجی اومد تا با مازیار عکس بگیره خییلی خوشم اومد 🤣😆 ولی این خوشحالی با حرف های حریر دود شد رفت هوا 🫤والا.. دلم برا مسیح خیلی سوخت 🤧😭

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منم خیلی خوشم اومد از اون تیکه‌ش 😁😁 و حریر واقعا پلیده

    ۳ ماه پیش
  • Aysan

    2

    حنا به مسیح اعتماد داره و خب حریر با این وزه بازیاش نمیتونه اعتمادشو از بین ببره🤨😂 اما خب واقعاا از این خواهرا نصیب هیچ *** نشهه خب چته زن واقعاا نمیتونی عین آدم رفتار کنی و نیش نزنی🙄

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    من واقعا هنوز هدفم از خلق این آدمو نفهمیدم 😂💔

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    1

    ولی من تا به حال شیراز نرفتم خیلیم دلم میخاد برم☹️☹️

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ☹️☹️ چقدر بد... امیدوارم نصیبتون بشه وه خیلی قشنگه

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    اگر بدونی چه اتفاقی واسه مسیح افتاده دیگه این فکرو نمی کردی حنا جون.حریر دیگه داره زیاده روی می کنه ی چی بهش میگما.سپاس فراوان به نسترن جون بابت این رمان بی نظیر خدا قوت گلم قلم زیبات مانا💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ولی من مطمئنم حنا اونقدری مسینو میشناسه که بدونه اهل این چیزا نیست، حریرم تقاص میده... قربون وجودتون 🤍🫶🏼

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️