پارت پنجاه و سوم :
با عجله سمت رختکن رفتم، لباسهای خیس عرق را از تن درآوردم. جریانِ سردِ آبِ دوش، لرزشِ خفیفِ شانههایم را کمی تسکین داد، اما نه آنقدر که بتواند بیخیالِ تپشهای تند قلبم شود. خیلی برای لباسپوشیدن، وسواس به خرج ندادم و با پوشیدن یک تیشرت و شلوار، فورا از باشگاه بیرون زدم. صدایِ غرشِ موتور در خیابان میپیچید. بادِ گرم تابستان به صورتم تازیانه میزد. در میانِ لاینهای خیابان، مثل یک
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
