پارت پنجاه و سوم :
با عجله سمت رختکن رفتم، لباسهای خیس عرق را از تن درآوردم. جریانِ سردِ آبِ دوش، لرزشِ خفیفِ شانههایم را کمی تسکین داد، اما نه آنقدر که بتواند بیخیالِ تپشهای تند قلبم شود. خیلی برای لباسپوشیدن، وسواس به خرج ندادم و با پوشیدن یک تیشرت و شلوار، فورا از باشگاه بیرون زدم. صدایِ غرشِ موتور در خیابان میپیچید. بادِ گرم تابستان به صورتم تازیانه میزد. در میانِ لاینهای خیابان، مثل یک
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💕💕💕💚💚💚💚
۲ ماه پیشریحانه
1قشنگ معلومه پناه میدونه دیار با شعله بوده که اینطور به جلز و ولز افتاده حانم تازه یادش افتاده باید مادری کنه
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔💔👌🏻
۲ ماه پیشمیم
1یاسین نکبت چطور می تونه اینقدر بیرحم باشه مثلا باباشه،اونم یاسمن رو دوست داشته 😠🙏🏻
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره واقعا... همهی بار زندگی رو دوش مهیاس طفلی🥺💔مرسی از کامنتت😘💕
۲ ماه پیشمیم
1ای وای،پناه حتما دیارو می شناسه،اون شعله عوضی دوستشه مثلا،مگه ممکنه اسمشو ندونه 🤔
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
👌💕
۲ ماه پیشZ.k
1من قبلا هم گفتم این آقا دیار پسر شوهر ماجان که رها شون کرد ورفت 🙃
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از حدس و کامنتت عزیزم❤💕، ببینیم چی میشه😉
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️