پارت سوم :

در که به هم برخورد کرد، شانه‌های دخترک بالا پرید و کشتی افکارش به عمق دریا سقوط کرد.
مادرش با کمری خمیده، غذاهای نیمه خورده را برمی‌داشت که دست ظریف ماهور، انگشتان منجمد او را در برگرفت:
- اخلاقش و که می‌شناسی یکم تنده ولی من باهاش حرف می‌زنم، نگران نباش.
مردمک‌های باران خورده‌ی مادرش دل نازکش را تاب نیاورد و او را در آغوش کشید.
نگاهش را بالا آورد و بی‌اراده به قاب عکس بالای گلدان خیره شد.
مادرش اعتقاد داشت او مثل پدرش آرام و محجوب است برعکس آذین که درست مانند جوانی‌هایش، یاغی و شر بود.
نفهمید چقدر در این افکار غرق بود که پلک‌های خواب‌آلودش روی هم افتاد.
***
به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت و آشغال‌ها را داخل پلاستیک چپاند. یک هفته از کارش در هتل می‌گذشت و چه کسی باور می‌کرد دانشجوی مشاوره، نظافتچی اتاق‌ها باشد؟
اما کمبود مالی، هر غیرممکنی را ممکن می‌ساخت. با آستین سفید رنگ پیراهنش، عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و چند قدم که جلو رفت، پایش روی یک چیز محکم رفت و « آخ » بلندی گفت و صدای خرد شدن را که شنید، سرش را پایین انداخت و با دیدن یک دانه‌ی قهوه، لعنت‌ای به صاحبش فرستاد و خم شد تا آن را بردارد که چند دانه‌ی دیگر را دید که تا زیر تخت ادامه پیدا می‌کرد.
گیج و مبهم خواست روی زمین بنشیند و نگاهی بیندازد که ناگهان کسی کنار گوشش جیغ زد:
- کجایی تو؟
ماهور با چشم‌هایی گرد شده از حیرت، دست روی قلبش گذاشت و سمتش برگشت و با اخم گفت:
- هعی چته؟ سکته کردم.
- عیبی نداره، برای فضولی یه شوک بهت وارد شد !
با آن کت و شلوار سورمه‌ای رنگ درست مانند حسابدار های هتل شده بود.
از افکار کودکانه‌اش، خنده‌اش گرفت و مقنعه‌ای که داشت تا مرز سقوط پیش می‌رفت را بی‌حوصله میان راه گیر انداخت و آذین، جلوی چشم‌هایش بشکنی زد و گفت:
- کلاً توی فضا سیر می‌کنی نه؟ هوا چطوره؟
دخترک، پشت چشمی برایش نازک کرد و دستانش مقابل سینه درهم قلاب شدند:
- تو مثلاً حسابداری، اینجا اومدی چی‌کار؟
خواهرش با ناخون‌های کاشته و بلندش، طره‌ای از چتری‌های زیتونی رنگش را دور انگشت پیچاند:
- عزیزم دارم روی مخ رئیس اینجا کار می‌کنم نگران نباش، در ضمن...
سرش را نزدیک آورد و لب‌های گوشتی و سرخش جمع شدند:
- اینجا دوربین‌مدار بسته داره، حواست باشه سرت و به باد ندی.
و دستی به یونیفورمش کشید و کمر صاف کرد. به ظن ماهور او داشت غیرمستقیم به حرکت ناشیانه‌اش اشاره می‌کرد اما به قول مادرش خودش را به کوچه‌ی علی چپ زد و پرسید:
- منظورت چیه؟
- خودت بهتر می‌دونی منظورم چیه، این‌جا باید کر و کور و لال باشی مخصوصا وقتی پای این اتاق وسطه!
- چرا؟
آذین نفسش را کلافه بیرون داد و مردمک‌هایش را در کاسه‌ی چشم‌هایش چرخاند و حینی که به او می‌توپید، سر انگشتانش را با حالتی ضربه‌وار به انگشت شستش می‌زد:
- هی ور ور ور ور، بسه دیگه اَه، چقدر سوال می‌کنی!
ماهور با تعجب پشت سر او راه افتاد و حینی که با سماجت اصرار می‌کرد، دست خواهرش روی دهانش نشست و او خنده‌اش را زیر آن خفه کرد و در سکوت از هم جدا شدند و سراغ کارهایشان رفتند.
تایم ناهار رسیده بود و ماهور ظرف غذای حاوی قیمه را در دست گرفت و اطراف را کنکاش کرد که زنی از آن دور با صدایی بم و گرفته صدایش زد:
- بیا اینجا دختر جون، تنها نشین!
موهای خرمایی و صافش را داخل مقنعه هل داد و ناچار به آن سمت قدم برداشت.
گرمای مطبوع داخل سالن لرز را از بدنش انداخت و با احساس خوبی که بهش دست داده بود، لبش را با زبان تر کرد و رو به دختر دیگری که در سکوت غذایش را می‌خورد، گفت:
- سلام راستش من چند روزی میشه که اینجا اومدم. کسی رو زیاد نمی‌شناسم، خوشحال میشم خودتون و معرفی کنید تا باهاتون آشنا بشم.
زن به حالت مسخره‌وار پوزخند صداداری زد و گفت:
- حالا چرا ان‌قدر لفسه قلم حرف می‌زنی؟ مگه اومدی انتخابات ریاست جمهوری؟
صدای خنده‌ی چند نفر که بلند شد، ماهور معذب و ناچار لبخندی زد اما زیر میز مشت‌ کوچکش می‌لرزید. دختر جوانی که هم سن و سال خودش بود، متوجه‌ی خشم فروخورده‌ی او شد و با لبخند مهرآمیزی، همان دستش را گرفت وگفت:
- من محیام امیدوارم همکار و دوستای خوبی برای هم بشیم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت غاشیه در رمان غاشیه (نسخه اصلی) غاشیه
تصویر شخصیت ماهور در رمان غاشیه (نسخه اصلی) ماهور
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرامش

    0

    اه اه اه شغال پیر چه بی ادبه

    ۲ روز پیش
  • طوفان

    1

    دهنتو گل بگیر شغال پیر احمق چه بیشوره اخع به توچه ها سر پیازی یا ته پیاز بگو ن و بگو چرا لال مونی گرفتی هاا. مرسی عشقم بابت یه پارت زیبای دیگع ✨🧡✨✨🧡✨🧡✨🧡✨🧡✨🧡

    ۲ ماه پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    مرسی از واکنش و نگاه قشنگت😂🥹💕

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    این زنه رو باید جوابشو میدا. اِ اِ اِ. زنیکه فکرکرده ملکه اینگلیسه راستی. عالی بودد دخترر

    ۲ ماه پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    😂🥹💕مرسی عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️