پارت سوم :

چشمانش خیره به مانیتور پیش رویش بود، اما ذهنش در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطرات کمی که روزگاری طعم عسل می‌داد، پرسه میزد. اما حالا، آن گذشته‌ی شیرین زیر سایه‌ی سنگین یک کابوس دفن شده بود. کابوسی که پس از رفتن مردی که روزی ادعای عاشقی می‌کرد و جواب نه دادن به آیت، همان خواستگاری که ثروتش بوی تند قاچاق و خون می‌داد و طاها را در خود کشید، گرفتار بود.
- طلا.
با برخورد آرنج سحر به پهلویش از خلسه‌ی تلخ و شیرینی که گرفتارش شده بود، بیرون آمد و بی‌حرف به او چشم دوخت.
- امروز چته؟ از صبحه اومدی دمغ و گرفته‌ای؟ حال بابات خوبه؟
نفسش را پر صدا بیرون داد و پچ زد:
- خوبم، بابامم خوبه.
- دکتر جدید رو دیدی؟
یک‌آن ذهنش به سمت آن مرد کشیده شد که رفتار عجیبش ذهن او را به خودش معطوف کرده بود.
- آره، تو بخش دیدمش.
سحر با هیجان کلامش را به زبان آورد.
- اولش خیلی جَلَب به نظر اومد و دلم قیلی‌ویلی رفت اما برق حلقه‌ی دست چپش زد تو دهنم که دختر بشین سرجات اینجور پسری یالقوز نمی‌مونه.
از تمام کلماتی که همکارش گفت، کلمه‌ی حلقه بیشتر از بقیه در ذهنش خودنمایی کرد.
- از دست تو سحر.
- والله هر چی دکتر پیر و کچل و شکم گنده می‌ندازن این بخش، یه حسنی بود که اونم به قول تینا زود مزدوج شد و زنه از ترسش ماه اول حامله شد.
طلا آرام خندید و نگاهش را به مانیتور دوخت و بیمار تخت شماره پنج را زیر نظر داشت.
- بچه‌ها خسته نباشید.
با صدای خانم‌جلالی نگاهش را از مانیتور گرفت و چشم به سرپرستارشان دوخت، یک‌آن با دیدن پزشک‌جوان کنار خانم‌جلالی، ناخودآگاه سر پا ایستاد و نگاهش به سوی دست چپ و حلقه‌ی مردجوان کشیده شد.
- ممنون.
همین کلمه از زبان سحر کافی بود، دخترک به خودش بیاید و نگاهش را از دست مردجوان بگیرد. به سختی و جان کندن پچ زد:
- تشکر.
- دیشب شما نبودین، جلسه‌ی معارفه داشتیم. دکتر فردین‌فروزش فوق‌تخصص قلب از امروز وارد تیم ما شدن و ما از این امر خرسندیم.
خانم‌جلالی نگاه گرمش را به فردین‌فروزش که همان لحظه دستانش را در جیب لباس فرمش فرو برد، دوخت و ادامه داد:
- آقای دکتر، این خانم‌های گل از بهترین پرستارای این بخش هستند، که طی روزهای آتی حتما پی به حرفه و مهارتشون می‌برین. طلامحرابی و سحرمظفری.
سپس به تینا که پشت مانیتور دیگر نشسته بود اشاره کرد و ادامه داد:
- تینا مجیدی هم که لحظاتی پیش تو بخش اداری معرف حضورتون شد.
مردجوان با لبخندی محو سری تکان داد و نگاه نافذش را به دو پرستار که یکی با لبخند نگاهشان می‌کرد و دیگری که طلا بود و چشمش به زمین بود، دوخت و گفت:
- امیدوارم همین‌طور باشه چون بنده پرستاری که از کارش بزنه رو قبول ندارم و به اون بالاها گزارش میدم.
نگاه هر دو پرستار با بهت به سمت او کشیده شد.
- من دیشبم تو جلسه معارفه نظرات و عقاید کاریم رو اعلام کردم. گویا لازمه بازم بازگو کنم، من بی‌نهایت در بحث شغلم حساسم، چون هر بیمار، عزیز یه خونواده‌ست و جونش دست ماست، بخش سی‌سی‌یو حساس‌ترین بخش یه بیمارستانه، اسمش که میاد چه بیمار، چه اطرافیانش دچار ترس و واهمه میشن، پس ما اینجاییم برای آرامش هر دو طرف. من یا پرستاران باید قلباً اینجا کار کنیم. سرعت عمل تو کارا برام مهمه، چون یه ثانیه غفلت جون یک نفر رو به خطر می‌ندازه.
خانم‌جلالی با لبخند و خشنودی پیدا در صورتش گفت:
- ما خیلی به این امر مفتخریم که پزشک مجربی مثل شما تو بخشمون داریم و اینکه پرستاران ما واقعاً جانن و دلی کار می‌کنن، طلاجان دو ساله که بهترین پرستار شناخته شده و بهش افتخار می‌کنیم.
دخترک با لبخندی دلنشین قدردان کلامش را به زبان آورد.
- ممنون شما لطف دارین.
فردین دخترک را برانداز کرد و با لحنی سرد پچ زد:
- امیدارم دو سال بهترین بودنشون الکی نباشه.
لحظه‌ای طلا سر بلند کرد و نگاه دریایی‌اش با نگاه شکلاتی او تلاقی کرد. نگاهی که می‌گفت پشت نقاب سرد این مرد، شخصی بود که جان بیمارانش برای او ارزش داشت و این تنها چیزی بود که طلا هم در طی سال‌های شغلش به دنبالش بود.
- طلاجان، از اون دسته پرسنلی هست که تموم و جانن تلاش می‌کنه.
- ببخشید آقای دکتر تخت پنج دچار آرتمی شده.
با صدای خالی از هر نوع احساس تینا که پشت مانیتور نشسته بود، فردین و طلا ناخودآگاه به سوی بخش دویدند و وارد شدند. بیمار آرتمی در چهره‌اش درد و نگرانی پیدا بود. فردین به دقت نوارقلب را بررسی می‌کرد. طلا کلاه مخصوصش را مرتب کرد و ماسکش را بر روی دهانش کشید و شروع به آماده‌سازی داروها کرد، درحالی‌که با نگاهی دلگرم‌کننده به بیمار آرتمی نگاه می‌کرد.
فردین با ابروهای درهم کشیده که نشان از دقت هنگام کارش بود، به طلا اشاره کرد و گفت:
- دوز دارو رو کمی افزایش بده. باید فشار خونشو کنترل کنیم.
طلا بی‌معطلی به سوی کمد دارویی رفت و چند آمپول را برداشت. در این حین، چشمان آرتمی به آنها دوخته شده بود. طوری که می‌شد احساس کند درونش چه طوفانی می‌گذرد. فردین با صدای محکم و آرامش‌بخش رو به بیمار پچ زد:
- ما اینجاییم و همه چیز تحت کنترله.
طلا با آمپول‌ها به بیمار آرتمی نزدیک‌تر شد و درحالی‌که یک‌یک آنها را در سرم تزریق می‌کرد، زمزمه کرد:
- ما همیشه کنارتونیم.
و این جمله به نوعی اطمینانی به بیمار درمانده بخشید. صدای نوارقلب که پس از دقایقی منظم به تپش خود ادامه داد، امید را در فضا جاری کرد. پزشک و پرستار در یک هماهنگی هنرمندانه، تمام تلاش خود را برای نجات جان آرتمی به کار بردند و در آخر راضی از تلاششان از تخت پنج فاصله گرفتند.
- خوشم اومد، فرز و تیزی.
طلا با کلام فردین یکه خورد، اما بدون اینکه نگاهش کند، با لحنی سرد و آرام پچ زد:
- خسته نباشین دکتر.
سپس با قلبی که تند می‌تپید، به سوی تخت پنج رفت. فردین پس از لحظاتی خیره ماندن به دخترک که گویی کوهی از یخ بود، از بخش خارج شد. طلا وقتی برگشت به ایستگاه خبری از فردین نبود، در عوض سحر با کلی نگاه و کلام توبیخانه در انتظارش بود.
- ای ورپریده می‌خواستی خودی نشون بدی زود بدو کردی سمت بخش.
طلا نگاهی چپ‌چپ به همکارش کرد و پچ زد:
- من برای اثبات خودم برای دیگرون اینجا نیستم.
- ایش بابا فهمیدم.
سپس سحر سر پیش برد و محتاطانه ادامه داد:
- این دکتره، عجب آدمی یبسی بود.
طلا بر روی صندلی نشست و درحالی‌که دستکش‌هایش را درمی‌آورد، جواب داد:
- اتفاقاً از عقاید و سختگیریش خوشم اومد.
سحر آرام به شانه‌ی او زد و به مزاح کلامش را به زبان آورد.
- طلا کم بود، فردینم اضافه شد به تبدیل کردن این بخش به مدرسه‌ی منظم و سختگیر.
سپس هر دو دختر شروع به خندیدن کردند و کارهایشان را پیش بردند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای اینایی که اسم و فامیلشون ست و بهم میاد یه ابهت دیگه ای دارن ..

    ۳ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دقیقا 🤣 🤣

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    0

    ولی سحر یکم رفتارش بده ..اخه کارشون خیلی شوخی بردار نیست .. مگه میشه طرف به خاطر جلب توجه فقط کار کنه . .

    ۳ هفته پیش
  • Asra

    1

    به نظرم فردین از نوید خشگل تره و همین طور قراره اتفاقای جذاب بیوفته چون فردین ورود خفنی داشت

    ۴ هفته پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بله بله ممنون از همراهیتون😍

    ۴ هفته پیش
  • خزائی

    0

    نهه نگو که دکترمون متاهلهه من تو ذهنم داشتم پلن عاشقی براش با طلا میچیدم😂

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😎😎

    ۲ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    نمیدونم چرا ته دلم احساس میکنم فردین یه آشنایی با طلا داره ولی طلا نمیدونه و اون حلقه ی توی دستش یا ظاهر سازیه یا کسی بوده که دیگه الان نیست. اون نوید هم بنده خدا رفت سر کار تا عید که بشه و این دختر دل به فردین بده🤭

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    بیچاره نوید😂

    ۲ ماه پیش
  • سادات.۸۲

    0

    حلقه داره؟ ازدوااج کرده؟ بیخودد

    ۲ ماه پیش
  • حنا

    0

    عه متأهل از آب دراومد که. از همین اول همه فکرام پوچ شد گویا

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    چه زبون تندیم داره این جناب اقای دکتر فردین

    ۲ ماه پیش
  • آیناز

    0

    وا. فردین پارانوئیده؟ حالا اول کار بقیه رو ببین بعد امیدوار باش الکی نباشه. به نظرم طلا هم خیلی خودشو کوچیک میکنه

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    دکتر سر و گوشش می جنبه یا حلقه الکی دستشه؟؟

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دکترمون مردخوبیه😂

    ۲ ماه پیش
  • رها اصغری

    0

    به نظر نمیاد این آقای دکتر زیادی هم با طلا غریبه باشه. انگار فقط طلا اونو نمیشناسه.

    ۲ ماه پیش
  • سوگند عزیزی

    0

    من اول فکر کردم پزشک جدید همون کسیه که طلا قبلاً عاشقش بوده ولی انگار نیستش چون اصلا همدیگه رو از قبل نمیشناختن.. حالا امیدوارم اون فردین الکی حلقه انداخته باشه دستش😬

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😎😎

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    این حرف هر شخصی که میاد پیش ما عزیز یه خانوادست و فکر کن که اصلا یکی از عزیزای خودته حرفایی هست که راه زندگی منو عوض کرد اینو میخوام بگم کاش همه با وجدان کار کنن اینطوری دنیا قشنگ تر می شد حرف داستانت منو برد به خاطره ی تلخ و شیرین گذشته

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹🥹🥹 آخی

    ۲ ماه پیش
  • رشیدی

    0

    فردین فروزش چه اسم باابهتی به به😁

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😎😎😎 بله بله

    ۲ ماه پیش
  • Saya

    0

    با وجود طلا و فردین اون بخش بیمارستان شبیه پادگان نظامیه 😂

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دقیقا🥴

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️