بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت هشتاد و هشتم :
سکوت و تردیدش داشت طولانی می شد که ناگهان یه سرباز ظاهر شد و بهش احترام گذاشت.
- چادر فرماندهی رو برپا کردیم، همهٔ افراد منتظرتونن، لطفاً تشریف بیارید.
- هر کاری دارین به فرماندهٔ دوم بگید، خودش می دونه باید چی کار کنه.
- پیک ژنرال گرایتور از کروانتا به تازگی رسیدن و می خوان باهاتون ملاقات کنن.
- کارش فوریه؟ نکنه به پشتیبانی و مهمات نیاز دارن؟
- فکر نمی کنم چون فرستاده با پر
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Par
1خیلی ناراحت کنندست که اریک نمیتونه با زنی که دوسش داره بره،کاش بتونه جنگو رها کنه و دنبال خوشبختی باشه🥺🤍 لعنت به جنگ🤕
دیروزمهسا
0آی منم اولین نفری به ذهنم کشید داداشش روبین بود.. امیدوارم اون نباشه.. روله .. آیرین گناه داره
دیروزPar
0اسمش رابین بود روبین چیه😂
دیروزYas
1انقدر هیجانش بالاس هی استرس دارم نکنه کسی از اعضای خونوادش باشه؟😢 خیلیی دلم براش می سوزه، بزرگترین قربانی این جنگ ایرینه💔 دختری که عاشق فرمانده دشمن بشه نمی تونه خوشبخت بشه💔..
دیروزAvin
0انقدر پیش اتفاق منفی تو سرمهه احساس می کنم نویسنده هزار تا مقدمه چینی گذاشته که بگه اینجا رمان به جایی می رسه که دیگه هیچ چیز مثل سابق نمیشه.. چون الان دیگه روایت خود جنگه! کاملا جدی و واقعی رفته تو دل خطر..
دیروزماهی
0واای تا پارت بعدی از فکر خیال میمیرم باباش یا داداشش خیلی بده
دیروزماهی
0منم اولین کسی که تو ذهنم اومد داداشش بود امیدوارم نباشه چون خیلی دردناکه واقعا
دیروزدختر صحرا
0وای داداشش نباشه؟نه توروخدا
دیروزمینو
0واای عزیزم فکر کنم جنازه برادرش باشه😔😔
دیروزمریم
2خسته نباشی عزیزم ❤️🥰💋ممنونم بابت پارت
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0نکنه جنازه داداشش رو دید؟ای داد😔😔😭😭