پارت هشتاد و هشتم :

سکوت و تردیدش داشت طولانی می شد که ناگهان یه سرباز ظاهر شد و بهش احترام گذاشت.
- چادر فرماندهی رو برپا کردیم، همهٔ افراد منتظرتونن، لطفاً تشریف بیارید.
- هر کاری دارین به فرماندهٔ دوم بگید، خودش می دونه باید چی کار کنه.
- پیک ژنرال گرایتور از کروانتا به تازگی رسیدن و می خوان باهاتون ملاقات کنن.
- کارش فوریه؟ نکنه به پشتیبانی و مهمات نیاز دارن؟
- فکر نمی کنم چون فرستاده با پر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    نکنه جنازه داداشش رو دید؟ای داد😔😔😭😭

    ۲۰ ساعت پیش
  • Par

    1

    خیلی ناراحت کنندست که اریک نمیتونه با زنی که دوسش داره بره،کاش بتونه جنگو رها کنه و دنبال خوشبختی باشه🥺🤍 لعنت به جنگ🤕

    دیروز
  • مهسا

    0

    آی منم اولین نفری به ذهنم کشید داداشش روبین بود.. امیدوارم اون نباشه.. روله .. آیرین گناه داره

    دیروز
  • Par

    0

    اسمش رابین بود روبین چیه😂

    دیروز
  • Yas

    1

    انقدر هیجانش بالاس هی استرس دارم نکنه کسی از اعضای خونوادش باشه؟😢 خیلیی دلم براش می سوزه، بزرگترین قربانی این جنگ ایرینه💔 دختری که عاشق فرمانده دشمن بشه نمی تونه خوشبخت بشه💔..

    دیروز
  • Avin

    0

    انقدر پیش اتفاق منفی تو سرمهه احساس می کنم نویسنده هزار تا مقدمه چینی گذاشته که بگه اینجا رمان به جایی می رسه که دیگه هیچ چیز مثل سابق نمیشه.. چون الان دیگه روایت خود جنگه! کاملا جدی و واقعی رفته تو دل خطر..

    دیروز
  • ماهی

    0

    واای تا پارت بعدی از فکر خیال میمیرم باباش یا داداشش خیلی بده

    دیروز
  • ماهی

    0

    منم اولین کسی که تو ذهنم اومد داداشش بود امیدوارم نباشه چون خیلی دردناکه واقعا

    دیروز
  • دختر صحرا

    0

    وای داداشش نباشه؟نه توروخدا

    دیروز
  • مینو

    0

    واای عزیزم فکر کنم جنازه برادرش باشه😔😔

    دیروز
  • مریم

    2

    خسته نباشی عزیزم ❤️🥰💋ممنونم بابت پارت

    ۲ روز پیش
کپی شد!