پارت هشتاد و هفتم :

شاید برای اولین بار بود که من کنار کشیدم و اون بود که فاصلهٔ بینمون رو پر کرد.
دست سرد و جدا شده از بدنم که بعد از لمس اون خنجر خونی و بیرون کشیدن زندگی اون مرد، جزءای از خودم نمی دونستم رو گرفت و توی دست های گرمش نگه داشت.
بهم نگاه نمی کرد و چیزی نمی گفت اما حرکت نرم و نوازش وار انگشت هاش روی جزء به جزء دست ظریف و رنگ پریده ام، لحظه ای متوقف نمی شد.
چند لحظه گذشته بود و همچنان دستم ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hhhh

    1

    «تو رو خواستم چون یادآور اخرین درد و رنج عمیقم بودی!» با این حال نمیشه از عشق وسوسه انگیز اریک و قدرت کلمات این پارت نگفت!👏❤️ 🩹

    دیروز
  • Hhhh

    1

    یجا آیرین گفت بهش اعتماد ندارم چون عشقش ازم محافظت نمی کنه و حقیقت داره! اریک نمیتونه همسر خوبی باشه چون مدام داره بخاطر جنگیدن جاش می ذاره نمی دونم چرا هیچکس اینو نمیبینه😕😕

    دیروز
  • Hhhh

    1

    عشق اریک تنها برای مردی مثل اون حماسی و زیباست اما یه مرد عادی که عاشق همسرش باشه همچین رفتاری نداره،اریک خودشم میدونه حقیقتو و اینجا دقیقا مثل گذشته آیرین بخاطر عشق کور شده و چشم روی حقیقت بسته! داره با حمله به کشورش و کشتن هموطن هاش قلب آیرینو می شکنه🙂🙂

    دیروز
  • زهرا

    1

    این پارت یکی از قشنگترین پارت ها بود خیلی احساساتشون قشنک بیان شده بود😭😭✨✨اریک خیلیی قشنگ حرف زد و کاش ایرین هم یه حرف عاشقانه قشنگ میزد و بعد اگه میخواست اینا راهم میگفت ولی در کل ممنون از نویسنده عزیز به خاطر این پارت قشنگ و اکلیلی که اریک بعد مدت ها قشنک گفت که دوستش داره

    دیروز
  • Par

    2

    خیلیی خوب نوشته شد از همه لحاظ عالی بود،احساسات دیالوگ ها و مونولوگ ها فوق العاده بودن!👌 لمس و بغل و بو*سه همه چیز توی متعادل ترین حالت ممکن بود، نه انقدر غلیظ که زیادی بشه نه کم.. واقعاا این پارت خیلی قشنگ بود هر چی بگم کم گفتم🫂💗✨

    دیروز
  • Par

    4

    خیلی خوشحالم که بلاخره روایت واضح و روشنی از احساس اریک خوندم،تموم این مدت دوسش داشته.. از همون وقتی که تکه ای از لباسشو بجای حلقه دور انگشتش بست دلش لرزید🫠🥰💗 نمی خواست اما بجایی رسید که واقعن عاشقش باشه😍🥺💗 ای خداا چقدر دوسشون دارم عشقشون حماسیه😭😍💗✨

    دیروز
  • Yas

    3

    نمی دونم چطور از زیبایی این پارت بگم.. غیرقابل توصیفه🫠انگار عاشقانه هاش از یه دنیای دیگه اومدن که انقدر به دل می شینن مگه میشه انقدر قشنگ نوشت🫠❤️ 🩹👌👏

    دیروز
  • Yas

    3

    فکر کن فرمانده دشمن تو چشم هات نگاه کنه و بگه«نمی تونم احساس پیروز بودن بکنم اگه تو رو ببازم»🫠🫠❤️ 🩹✨

    دیروز
  • Avin

    2

    خیلی قشنگ بود🥲😭😍❤️ اریک عاشق ترین و جذابترین مردیه که می تونه توی جنگ وجود داشته باشه، عشقش به آیرین فراتر از توصیف و تصوراته🥺❤️

    دیروز
  • اکرم بانو

    1

    واقعا کاش هیچ وقت همدیگه رو نمیدیدن ک انقد عذاب بکشن،امااگه اخرش قراره این عشق بهشون خونه و خونواده بده وکنارهم باشن،ارزشش رو داره

    دیروز
  • ماهی

    1

    از یه احمقم احمق تره فرمانده ارتش با اون همه دبدبه و کبکبه اینهمه باهات حرف زد که میخواد باهات باشه و حاضره بهاش رو بپردازه تو فقط همین رو باید بگی که دلتو میشکنه خب توهم دل اونرو شکوندی دخترر 🙁

    دیروز
  • مهسا

    2

    الحق که آیرین احمقه.. بچه این همه جمله عاشقانه گفت نمیتونستی تو هم جمله عشقولانه تری از خودت در کنی؟

    دیروز
  • مریم

    2

    خسته نباشی بانو ممنون بابت پارت 💋🥰❤️

    ۲ روز پیش
  • مینو

    3

    ممنونم که پارت گذاشتی فاطمه جانم،بی صبرانه منتظر و بیدار موندم تاپارت جدید رو بخونم

    ۲ روز پیش
  • مینو

    3

    شدیدا قشنگ بود و جذاب ،ممنونم فاطمه ی قشنگم،عشقی به این قدرت ندیدم تا حالا

    ۲ روز پیش
کپی شد!