پارت سی و سوم :

لبخندی از سر شوق و ناباوری روی لب‌هایم نشست. برای اولین بار در این کابوسِ بیداری، بوی امید به مشامم رسیده بود. دهان باز کردم تا به او بگویم که حتماً با او می‌آیم، که ناگهان...
«پیداش کنید! تمام این صخره‌های لعنتی رو بگردید!»
صدای خشن و دورگه‌ی یکی از نگهبان‌ها، مثل پتکی بر سر هر دوی ما فرود آمد. صدا از فاصله‌ای نه‌چندان دور، از سمت ساحل و ابتدای صخره‌ها در تاریکی شب اکو می‌شد. بل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    0

    خیلی هم عالی خسته نباشید بانو

    ۱ ماه پیش
  • شادی

    0

    برای مهراد اصلا دور از انتظار نبود که ریحان تصمیم به فرار بگیره برای همینم غذا خوردنش مهم تر از فرارش بود

    ۱ ماه پیش
  • نگین رمان فن

    0

    وای ریحان تو رو خدا تابلو نکن. شاید یه فرصتی تا فردا گیرت بیاد که خودتو نجات بدی آدم باش و مهرادو تحریک نکن که دهنتو سرویس میکنه

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️