پارت سی و سوم :
لبخندی از سر شوق و ناباوری روی لبهایم نشست. برای اولین بار در این کابوسِ بیداری، بوی امید به مشامم رسیده بود. دهان باز کردم تا به او بگویم که حتماً با او میآیم، که ناگهان...
«پیداش کنید! تمام این صخرههای لعنتی رو بگردید!»
صدای خشن و دورگهی یکی از نگهبانها، مثل پتکی بر سر هر دوی ما فرود آمد. صدا از فاصلهای نهچندان دور، از سمت ساحل و ابتدای صخرهها در تاریکی شب اکو میشد. بل
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

راز
0خیلی هم عالی خسته نباشید بانو