پارت نوزده :

زمان از آن دو و عاشقانه‌هایشان فاصله گرفت و به مرد عاشق دیگر رسید همانی که زیر درختی نشسته بود و از کوزه ی کوچکی آب می‌خورد. خنکی آب که راهی گلویش شد، کوزه را پایین آورد و با پشت دست دیگرش، اندک نم نشسته روی لب‌هایش را گرفت. کوزه را کنار تنش روی زمین گذاشت و بدون رها کردنش، نگاهش را به شالیزار مقابلش دوخت. از صبح، زمان را برای رسیدن به آن ساعت قدم زده بود، به ساعتی که میشکا طبق روال هر روزØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    نه نه نه نمیخوام 🥺🥺💚

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میشکا کنار استیون قشنگ‌تره مگه نه؟

    ۳ هفته پیش
  • فاطیما

    0

    بالاخره گفتت🫠 میشکا زبون باز کن دختر بچه تنهاس کسیو نداره راه بیا دخترر🤣 ، خسته نباشی نویسنده گل🥹

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    هنوز ازشون بدش میاد و نمیتونه باهاشون کنار بیاد و حقم داره واقعا، فدای شما بشم من

    ۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    دلم واسه سهراب سوخت🥲❤️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طفلی گناه داره🥲

    ۲ ماه پیش
  • مامان عسل

    0

    ای جانم پسر گلم سهراب ..من نه پدر دارم و نه مادر و نه خواهر ..چقدر درد داره گفتن اینها..میشکا دل پسرم و نشکن🥺

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم تنهاست هیشکی رو نداره🫠

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    خدا قوت معصومه جان عالی بود💞💞

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • دختر صحرا

    2

    سهراب جان خیز برندار برای دخترمون ..دخترمون واسه استیونه 😎

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا😂

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    0

    جانمم پارت هدیه داده معصومه خانوم🫠🫠

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😌🥺

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    1

    منم با سهراب استرس کشیدم خدایی🥲😂 بیچاره پسره

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    استرسیم هست موقعیتش

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    0

    ولی سهراب جان با زبون خوش بکش کنار😑چشم استیون رو دور دیده گویا! راستی این پسر خارجکی مون کجا رفته؟ خیلی وقته ازش خبری نیست

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    میاد بچم همین دور و براست😁

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار

    0

    مرسی واسه پارت هدیه 🥲🤍✨

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت حدیث قشنگم

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    آخه که بگردم قلم معصومه جونم رو👌🌱❤️😘

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدات بشم زهرای عزیز🥺

    ۳ ماه پیش
  • Nargess

    1

    اه اعصابم از دست این سهراب بهم میریزه دختر کمه برو یکی دیگه رو پیدا کن میشکا مال استیون 😂😅

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    بچم طفلی چه بدونه دل یکی دیگه هم گیر میشکاست🥺

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    پارت عالی بود بانو جان

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی ازت🥰

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان معصومه جان عالی بود خدا قوت گلم 🙏❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️