پارت هجده :

خورشید وسط آسمان نشسته و نظاره‌گر قدم‌های بلند و نسبتا سریع مهدخت بود که داخل حیاط خانه‌ی خاله‌اش می‌گذاشت، با دامنی بالا گرفته برای مبادای کثیف شدن و بقچه‌ای هم زیر بغلش.
با چند قدم فاصله از ورودی محوطه‌ی نسبتا بزرگ چون هر خانه‌ای در آن روستا ایستاد و چشم ریز کرد و خاله‌اش را صدا زد.
-خاله زرین؟
صدایش دوید و به گوش زرین که سعی داشت با کمترین فشار به کمرش جارو را روی پله‌ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    چقدر ابن آقا رحیم و زرین خانم زوج کیوتین😂😭🤍

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    وای آره، خیلی کیوتن موافقم🥺

    ۱ هفته پیش
  • ماهورا

    0

    وایی من طاقت ندارم زودتر پارت بزار🤪❤️🥺

    ۱ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چشمممممم

    ۱ هفته پیش
  • حدیث بلیار

    0

    وایی رحیم چه عاقله🫠🫠

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلییی

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار

    0

    عجب شوهرِ چیز فهمی داره این زرین😂نه خوشم اومد

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    انصافا رحیم مرد خوبیه

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار

    0

    دیالوگ آخر رحیم چقدر به دلم نشست🫠کاش زیاد بشه از این مردا

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخ‌آخ نگو خودمم اون دیالوگشو خیلی دوست دارم🥺

    ۲ هفته پیش
  • حدیث بلیار

    0

    خسته نباشی خانوم خانوما♥️از این پارتهای خوشگل زیاد بذار برامون

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    رو جفت چشام حدیث خانم

    ۲ هفته پیش
  • فاطیما

    1

    مشتاق ادامه داستانم 🥺خسته نباشی عزیزم❤️

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • دختر صحرا

    1

    آقا، رحیم رو بیارین یه دوتا از این چیزا یاد شوهر من بده ..باتشکر

    ۲ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عزیزم😂😂

    ۲ هفته پیش
  • اکرم بانو

    0

    قبول نیست چرا همه شون کراشن و جنتلمن؟؟

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    چون بچه‌های منن😂😌

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    سلام نویسنده جونم خسته نباشین همه چی تو این رمان عالیه فقط کاش یکم زود زود پارت بزارین چون آدم تا پارت دیگه بیاد پارت قبلی رو فراموش می کنه و این از هیجان داستان کم می کنه کاش یکم زود زود پارت بزارین و ممنون میشم یه گوشه چشمی به خواسته این بنده حقیر داشته باشین🙏🌱👌❤️😘

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون بابت پیام خوشگلت، خودمم خیلی دوست دارم روزای پارتگذاری رو افزایش بدم واقعیت یه مدت شدیدا درگیر بودم و به تازگی سرم خلوت شده انقدر درگیر بودم که حتی رمان دیگم رو دیر به دیر بروز میکردم ولی ایشالله روزای پارتگذاری رو تغییر میدم که داستانم زودتر پیش بره، خیلی ممنونم از همراهیت

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    1

    عالی بود مرسی بابت رمان بی نظیرت خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم

    ۳ هفته پیش
  • Nargess

    1

    هی مردا باید از آقا رحیم یاد بگیرن 🤩😍

    ۳ هفته پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    موافقم

    ۳ هفته پیش
کپی شد!